تبليغاتX
ღღپاتوق بروبکس باحالღღ




ღღپاتوق بروبکس باحالღღ

Sun

سسسلللللاااااااممممم!!!Flower

خوفید؟؟؟Flower

میگم من تازه اینجا نویسنده شدم...اینم اولین اپ من تو این وبلاگه...خب همتونم که کمو بیش منو میشناسین دیگه...پس نیازی نیست تا درباره خودم توضیحی بدم...

بریم سراغ اپ...Viking

جملات پر کاربرد ایرانی

هر روز که از خونه خارج میشیم ( و البته بعضی ها هم هر شب از خونه خارج میشن که کاری به اونا نداریم ) و به سطح شهر پا میزاریم با جملات و عباراتی روبه رو میشیم که بسیار آشنا هستند و به عبارتی در تار و پود زندگی ما رخنه کرده اند!این مطلب قصد دارد به صورت اجمالی و گذرا نگاهی داشته باشد به 12 عبارت پر کاربرد در میان ایرانیان که به سمع و نظر شما میرسد:

1- هوی گوسفند چه خبرته؟!؟!

گوسفند در اصل به موجودی پشمالو و بی نزاکت گفته  می شود که اندک زمانی است پایش را در شهر گزارده(همون دهاتی) ولی ما امروزه به رانندگانی که چراغ قرمز را رد میکنند، رانندگانی که به محض سبز شدن چراغ و جهت یادآوری خاطره حنابندان مادر بزرگشان بوق های ممتد میزنند ،رانندگانی که  بسیار خرکی می رانند ، عابرانی که از وسط اتوبان رد می شوند و یا صف اتوبوس را رعایت نمیکنند ،بازیکنان تیم ملی فوتبال وقتی موقعیتی را خراب می کنند و کسانی که موقع راه رفتن پای دیگران را لگد میکنند می گوییم : هوی گوسفند چه خبرته؟!؟!

2-خفه شو آشغال عوضی بی شعور!

غیر ممکن است شما دختر باشید و تا به حال این جمله را نگفته باشید چون غیر ممکن است که تا به حال هیچ پسری به شما تیکه ننداخته باشد.در هر صورت تجربه نشان داده است دخترانی که اینگونه فحش های رکیک را می دهند در بین پسران طرفداران بیشتری دارند! پس دفعه بعدی که یک نفر در خیابان به شما چیزی گفت به جای به کار بردن این جمله رکیک خیلی راحت بگویید مزاحم نشو آقا من شوهر (و یا نامزد و یا هر کلمه مشابه دیگری) دارم!!!

3-از همه پسرها متنفرم!!!

از آنجایی که تب پیدا کردن بوی فرند (BF) در بین دوشیزگان دبیرستانی بسیار رواج پیدا کرده و یک جورایی از نان شب هم برای این عزیزان واجب تر است و از آنجایی که این نوگلان عمراً به پسر پایین تر از 25 سال پا بدهند و از آنجایی که یک پسر 25 ساله خیلی چیزها را میداند ولی یک دختر 16-17 ساله خیلی چیز ها را نمی داند پس طبیعی است که این وسط چه کسی باید گرگ شود و چه کسی قربانی....

طبق آمار های گرفته شده 99 درصد دختران دبیرستانی قبل از خوردن  100 عدد قرص دیازپام و خودکشی این جمله را بیان می کنند:از همه پسر ها متنفرم!

(با عرض معذرت از همه مارشالیزمه های دبیرستانی .شرمنده ایم.حقیقت تلخه دیگه)

4-بابا جون هر وقت خواستی بیای خونه 2 تا شمع هم بگیر. چون برق نداریم!

جمله ای که طی ماه گذشته بسیار پر کاربرد شده است و از آنجایی که هر حرف دیگری در این رابطه بزنیم تبدیل به یک انگل سیاسی میشویم و اینا پس دیگه چیزی نمیگیم و مثل شهروند نمونه میریم سراغ موضوعات کم خطرتر

5-الو! صدات قطع و وصل میشه.برو یه جا که آنتن داشته باشی!

طبق تحقیقات به عمل آمده به طور متوسط نیمی از زمان مکالمه با تلفن همراه در اقصی نقاط کشورمون صرف گفتن جمله بالا میگردد.شایان ذکر است در پاره ای از موارد جملات دیگری به جای جمله بالا به کار میروند که شامل همین مضمون هستند و عبارتند از:قطع و وصل میشی حاجی ، نقطه کور ایستادی صدات نمیاد ، برو اون خطت رو بفروش با پولش آدامس بخر، ای تو روح مخابرات و نیز مخابرات فلان فلان شده فلان زده فلان کش فقط بلده هی پول قبض بگیره!(به جای کلمه فلان فحش های مورد نظر را جایگذاری کنید)

6-آقای حسینی ، لطفاً یه کم راهنمایی کنید؟

منظور از جمله بالا مسابقات تلویزیونی و مجریان دلنواز و جایزه های نفیس(اعم از ساعت مچی و دیواری و رومیزی و زیر میزی و کنار میزی و اشتراک یک سال پوشک My Baby و دویست و چهل و نه تومان پول نقد و ...) و شرکت کنندگان بسیار باهوش (با بهره هوشی در حد جلبک های فتوسنتز کننده اعماق اقیانوس ها) می باشد.معمولاً عبارت « آقای مجری میشه یه راهنمایی بکنید؟» بعد از قرائت سوال توسط مجری بامزه و تو دل بروی برنامه ، توسط شرکت کننده که احتمالاً صغری 34 ساله و ترشیده و یا کرم علی 14 ساله و محصل می باشند ، پرسیده میشود(نگاهی به شرایط سنی و اجتماعی شرکت کنندگان این مسابقه،خود به تنهایی برای نشون دادن سطح نازل این برنامه ها کافیه). تا شرکت کننده محترم بتواند بعد از راهنمایی های مربوطه توسط مجری محترم (که بسته به آی کیوی شرکت کننده از حرکات موزون تا گفتن جواب مسابقه تغییر میکند) به جواب مورد نظر دست بیابد.  سوالات برنامه نیز می موضوعاتی همچون  آرامگاه خواجه حافظ شیرازی کجاست؟ ، تعداد انگشتان دست و یا پا در انسان چند تاست؟ ، علی دایی کیست ، چرا زن نمی گیری  و موضوعاتی از این قبیل می باشد.

7-ای بابا! آقای راننده، من هر روز این مسیر رو با تاکسی میام.دیروز 250 تومان بود.یعنی چی الان میگی باید 1250 تومان بدم؟!؟!

 در جایی که گنجشگکان میومیو می کنند و سگ ها جیک جیک  و گربه ها واق واق ، پس خیلی طبیعی است که صبح روز بعد کرایه را چند برابر کنند! (شرمنده همه مارشالی ها اگه این دو- سه تا جمله یه کم مبهم شد.باور کنید نمی تونستم واضح تر از این بنویسم.متوجهید که ....در ضمن آق رییس مارشال بنده باز هم متذکر میشوم که جنابعالی نفس بنده تشریف دارید!)

8-آقای دکتر مریض تخت دو که دیروز عملش کرده بودین، همین الان تموم کرد!

آقا جان من اشتباهات پزشکی هم جزئی از عمل های جراحیه!به فرض هم که یه دکتر متخصصی از هر 4 نفری که عمل می کنه 3 نفرشون میمیره.دلیل نمیشه که شما فکر کنید این بنده خدا سواد نداره و به خاطر پارتی و رابطه و اینا مدرکش رو گرفته! اصلاً اگه طرف آدم نکشه که بش نمی گن دکتر که! بابا جان اون یه چیزی حالیشه.طرف دکتره ها! گیر نده عزیزم.برو ماستتو بخور.به توچه طرف چه جوری و از کجا (منظور اوکراین نیست ها!) مدرکشو گرفته؟

9-شلام ژن.اون پنژره رو ببند شوژ میاد!(یعنی:سلام زن.اون پنجره رو ببند سوز میاد)

بحمدالله در زمینه  اعتیاد و معتاد پروری توانستیم بترکونیم و موفق شدیم سن اعتیاد را به حدود 14 الی 15 سالگی کاهش بدیم و اصولاً در این زمینه هیچ یک از استاندارد های جهانی برای ما رقمی به حساب نمی آیند. در هر صورت جمله بالا یکی از پرکاربردترین جملاتیه که هر روز میشنویم یا شاید هم خودمون به زبونش میاریم!

10-برخورد یک دستگاه مینی بوس با یک سواری حادثه آفرید!

خوب دیگه همه میدونیم خودرو هامون فرسوده اند و جاده هامون فرسوده تر و رانندگانمون خواب آلوده تر!

11- فرصت صد در صد برای آرش برهانی (بخونید بحرانی) و توپی که میزنه و حالا به اوت میره!!!

نیازی به توضیح نیست!

12-نریمان جان میشه با من ازدواج کنی؟!؟!؟

در این گیتی پهناور ، ما جوانان لایق و شایسته ای داریم که رویای ازدواج با آنان خواب و خوراک را از هر دختری می رباید: براتعلی پتو زاده (معروف به براد پیت) ، محمد رضا خان (یکی از شاهزاده های خاندان گلزاریه) ، جناب آقای علی سنتوری (البته قبل از اینکه وارد فاز خماریجات بشوند) ، انریکه گیلاس سیاس! و ..... همگی در زیبایی و ملاحت سر آمد هستند ولی با تمام این حرفها بنده نگارنده-اگر حمل بر خودستایی نشود-معتقدم حسن و جمالی که خداوند به این حقیر عنایت فرموده است صد و بلکه هزاران مرتبه بیشتر از جوانان این عالم است(با نهایت تواضع بنده نگارنده) لذا روزانه ده ها و بلکه هزاران بار با این جمله و درخواست روبه رو گردیده و چاره ای ندارم جز اینکه انسان های بسیاری را از خود دلزده و غمگین نمایم زیرا همانطور که میدانید راضی کردن همه آدمیان کاریست ناممکن!

GeminiGemini

مارشال                                                                                                     



ادامه مطلب
لینک ثابت| سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 9:8 AM  توسط †VV3!GH | 
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم

 و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني

 و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد

 آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته.... 

پ.ن:اصلا" حوصله ی آپ کردن نداشتم ... مخصوصا" از نوع طولانیش ... ببخشید!!اصلا" کللللا" حوصله ندارم!!بازم ببخشید!!

پ.ن۲:این دعوا بچه بازی ای بیش نبود ... خوشم نیومد ... یه سری ناراحت شدن ...

پ.ن۳:نمیخوام چیزی بگم!!

پ.ن۴:اینم برای طولانی کردن آپ

پ.ن۵: ...

پ.ن۶:خب اگه حرفی داشتم تو ۵ میزدم دیگه!!
پ.ن۷:بای!!



ادامه مطلب
لینک ثابت| دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:21 PM  توسط Igneous | 
این چه وضعشه؟؟؟؟؟

چرا دعوا راه انداختین!!!نیلو تو چرا انقدر زود ناراحت میشی؟

تا جایی که یادم میاد آدمای با جنبه ای رو نویسنده کردم!

مهتاب...تو هم وقتی میبینی نیلو می خواد آپ کنه باید میذاشتی اون آپ کنه!

من باید براتون نوبتی کنم!

این جوری که نمیشه!نظم وب بهم خورده!!!

آپ بعدی ماله نیلو!

آپ بعدی ماله خودم!

آپ بهدیش ماله نیوشا!

آپ بعدی ماله مهتاب!

به همین ترتیب میریم جلو!

همه هم هم برای وبمون تبلیغ کنیم خوب میشه!

هر کسم بعد از آپش خودشو معرفی کنه(مشکلی تو قالب وجود داره که به زودی حل میشه!)

و هر نفری که آپ کرد یه تعداد نظری برای نظر به آپ خودش تعیین می کنه تا وقتی نظرات به اون

تعداد رسید آپ بعدی بشه!!

هر کسی که تعداد نظرات و بیننده هاش زیاد باشه , یه آپ اضافه براش در نظر می گیرم!

هر کسی هم که نوبتش نباشه و آپ کنه یه اخطار می گیره و در صورت اشتباه مجدد حذف میشه!

 

متشکرم...سنا(poisen eyes)  مدیر وبلاگ پاتوق بروبکس باحال



ادامه مطلب
لینک ثابت| جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 12:47 PM  توسط poisen eyes | 
سلام بچه ها ، خوبین؟
منم خیلی خوبم فقط ببخشید که بی اجازه آپ میکنمااااااااااااااا! بیخیل ، من دیدم که نظرا خیلی کم بودن و مجبور شدم که داستان تین اجیری (Teenager) رو بذام.
امیدوارم از این یکی دیگه خوشتون بیاد و نظرا از 20 تا حداقل بیشتر باشه!
باااااااااااااااااااای

- این چیه؟

- اِاِاِاِاِاِاِاِاِ...... دست نزن ، تو کاره من دخالت نکن و مسخره بازی در نیار سارا.

- باشه ولی باید امروز موبایلتو بدی من ببرم تولد که کم نیارم!میدی یا واستم و توی کارت دخالت کنم؟!

- بیا ، گمشو.اَه

- خداحافظ خواهره عزیزم.هاهاهاها.....

وای ، صدای خنده های شیطنت آمیزش مرا از خود بی خود می کنه در واقع در اون هنگام دلم می خواد بکشمش.چه میشه کرد؟اون خواهره کوچکتر و زور گوی منه دیگه!!!

اَو ، ببخشید ، یادم رفت سلام کنم!من کیارا هستم .اون دختره که داشت تو کار من دخالت می کرد خواهر کوچک تر من سارا است ، اون 15 سالشه و به خاطره خراب کاری هایی که کرده ، مامانم براش موبایل نخریده و من مجبورم هر وقت که می خواد بره تولد ، موبایلمو بهش بدم تا مبادا جلوی دوستاش کم بیاره!وای ، اینقدر اون حواسمو پرت کرد که یادم رفت خودم درست معرفی کنم!

من 18 سالمه ، در دبیرستان داروین فیکر درس می خوانم ، نام دوست پسرم فرِدریک است ، از برادرش پاتریک خوشم نمی آید چون مثله خواهر خودم خیلی دماغش را توی کفش فردریک می کنه ، اسمه دوست صمیمی ام لورین هست ، اون واقعا مهشره ، می دونید چرا؟ آخه اون همیشه تغذیه های خودش را با من نصف می کنه!

خب ، بهتره بریم سر اصل مطلب ، من نمی خوام برای شما خواننده های عزیز ، داستان بگم ، بلکه می خوام بخشی از زندگی ام را برایتان شرح دهم ، در واقع هر روز که اتفاقی برایم می افتد ، در این دفترچه اسرار ، آن ها را یادداشت می کنم.چطوره؟!

امروز بعد از 9 ماه جان کندن ، ای وای یادم رفته بود نباید از لغات بد استفاده کنم ، به هر حال ، بعد از 9 ماه زحمت ، بلاخره جواب امتحانام را گرفتم ، مامانم قول داده بود که اگه معدلم از B  به بالا شود ، اجازه دهد با فردریک و لورین (البته به علاوه پاتریک کنه و سارای دست و پاچلفتی) به اردوی 3 ماه تابستان که دبیرستان برای بچه ها تدارک دیده بود برویم.احتمالا باید بهمان خیلی خوش بگذره البته اگه اونا بزارن (منظورم خواهرم و برادر فردریک است).

خب ، خدا را شکر معدلم دقیقا شد B!

من زیاد اهل درس خواندن نیستم ولی اگه قرار باشه بابتش تشویق شوم (مثله همین اردویی که در پیش دارم) ، نهایت سعی ام را می کنم تا نمره ی +A بگیرم.(البته باید اعتراف کنم که همیشه ، یعنی بیشتر اوقات دقیقا این نمره را نمیگیرم ، یه کم کمتر می شوم ، با تقلب!)

مو هایم فرفری و کوتاه است ، حدودا تا شانه هایم.رنگ مو هام بور مایل به سفید است که عمر تا عمر ، زندگی تا زندگی ازشون خوشم نخواهد آمد ، بر عکس عاشق رنگ و مدل مو های لورین هستم.مو های اون تا کمرش یا شاید کمی کوتاه تر است ، حالت دار و خرمایی است ، به طوری که وقتی در حال دویدن است و باد به موهایش می خورد ، فر خوردگی ها پایین آن به شکل فنر در می آید.همیشه آن ها را با یک ربان سفید رنگ می بندد.قد بلند و لاغری دارد.او همیشه درسش خوب است ولی با این حال به من تقلب می رساند!و اما می رسیم به چشمانش ، وای ی ی ی ی ی ی ، نزارید از اون ها بگم که انگار دارید روی زخمم نمک می پاشید و لیمو ترش می ریزید (از حسودی بود!) ، چشمانش آبی تیره است ، باورتان نمیشود اگه بگم مانند دو الماس آبی رنگ روی صورتش می درخشند و جلب توجه می کنند!!!

حالا رسیدیم به فردریک.

اون خیلی مهربون و پر حرف است.چشاش رنگ چشای خودمه (قهوه ای کم رنگ) ، مو هاش بور است ولی من اینو از مادرش شنیدم که یک روز داشت به یکی دیگر از مادرها می گفت ، اخه از وقتی که من میشناسمش موهاشو از ته می تراشه!قدش خیلی بلنده ، حتی از لورین هم بلند تر ، لاغره ، هر وقت که منو بغل می کنه ، احساس می کنم 4 تا استخوان را به هم چسبانده اند و اسمش را گذاشتند فردریک!درسش هم مثله خودمه ، ما در اولین امتحانی که در دبیرستان ازمون گرفتند آشنا شدیم ، به طوری که کاغذ تقلب من به طور اتفاقی به زمین افتاد و او آن را با پاهایش پنهان کرد.

من هم قد نسبتا بلندی دارم ولی نه به اندازه فردریک ، حدودا نزدیک های قد لورین.کمی نسبت به دوست هایم تپل و کمی هم نسبت به سارا لاغر هستم ، آخه اون یه مقدار هایی چاغه!!!

- کیارا ! داری با کی حرف می زنی؟!عجله کن دخترم ، دیر به قطار می رسیما!

- باشه مامان ، اومدم.

 وای پاک فراموش کرده بودم ، مهم نیست ، الان ساعت 8 است و قطار ساعت 10 و نیم حرکت میکنه ، وقت دارم لباسامو توی چمدان بچپانم و حاظر شوم و برم.

ببخشید ولی اگه یادتان باشد بهتان گفتم که باید برم اردو و تا آخر تابستان بر نمی گردم ، ما داریم می رویم به پُرتریکُ ، همان آمریکای مرکزی ، الان هم سارا از تولد برگشته و حاظر دم در واستاده ، مامانم هم قراره ما را برسوند به ترمینال پس اونم حاظره ، لورین و فردریک و پاتریک هم پایین منتظرن ، پس من واسه ی چی اینجا ایستادم؟

الان دیگه نمی تونم بنویسم ولی دفترچه ی اسرارم که در لپ تابم قرار دارد را همراهم میارم و در قطار برایتان می نویسم.

- اومدی ؟ همه اینجا معطل تو هستند.بدو دیگه!

- اومدم اومدم.

 


ادامه مطلب
لینک ثابت| سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:37 PM  توسط | 
سلاااااااااااااااااااام Helloحاررررررررتون خوفه ؟!؟!!

فورودمو تفریک نمیگین ؟!؟!؟

حتما" از خودتون میپرسین این که نوشتم وای بلگفا یعنی چی آره ؟!؟!؟

خوب میگوییم برایتان...:اومدم کلللی آپ کردم کللی زر زر خوشمل کردم بد بلگفا طبق عادتش قاط زد همه پرررر .... .

فغاااااااااان از این بلگفا ...خلا۳ دیگه اینجوریاس باید از اول بذارم ... .

نصفش که یادم رفته ...تابستون خوچ میذگرررررررررررره ؟!؟!؟

الان ساعت ۶:۴۰ است  صدای نیوشا از بلگفا ... !!!!!

ساعت ۵ بیداریدم رفتم وبم دیدم خبری نیسگفتم بیام اینجا آپ کنم دلمان وا گردد .!.!.!.!

پارسال نت فضایی دارا بود بسیار شادمان امسال همه دپ گردیده اند

منم که خواب بد دیده بودم از خواب پریده بودم گفتم بیام نت را شادمانی بخشم

~~~~>>>نتیجه ~~~>>>

اومدم دیدم نیلو اول صف وایساده میگه آپ بعدی مال منه!؟!؟!؟!؟

گفتم ای بابا اینا باز سر آپیدن دعوایشان شد  ... .

پیش خود گفتم یک آدم بی طرف نیاز است برای آپیدن Libra 

هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ما هم که متولد ماه مهر و ....

خوب پس ما آپ کردیم

منو نیلو نداریم که مگه نه ؟!؟!؟ ~~~>>>

البته که نـــــــــــــــــــــــــع ...!.!.!.!.

 و اینک نیلو وارد می گردد ~~~~>>>  

و اینک نتیجه ی دعوا ~~>>~~~>>>هــــــــــــــــــــــی نیلو بی تربیت

البت اون که داری کتک می خوره منم .... .

نیلو تازگیا دپ شده داره عقده هاشو سر من در میاره ~~~>>>

خوب دیگه ب۳ من آپ کردم که از دعواهای احتمالی بین نیلو و غیره جلوگیری بشه دیگه

ای بابا ما با جان فشانی کار می کنیمFor You

خوب دیگه من باید برم وب خودشم آپ کنم Computer

تشریف بیارین اونجا خوشحال می گردیم

رفقای ما که کم نظر میدن شما بیاین نظر بدین

خوب دیگه کاری باری ؟!؟!؟

ما می رویم تا شما هم بیایید

تا بــــــــــــــــــــــد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                                     منبع : ☺♥☻بودن یا نبودن ؟!؟! ☺♥☻

بعدانوشته : اینجانب شصخا" امید داریم که از زر هایمان خرسند گردیده باشید

~~~>>نتیجه~~~>>>

بعدالنوشته ۲ : بااااااور کنین اگه نظر ندیــــــــــــــــن آپمو حلالتون نمی کنم

بعدالنوشته ۳ : دهن گشادی زیاد موجب :می گردد

بعدالنوشته ۴ : به منبع هم سری بگردانید

بعدالنوشته ۵ : چون قالب سیاه این آدمکا درس دستشون دیده نمیشه

نوشته شده توسط : نیوشا جـــــــــــــــــــــــــــــــــون



ادامه مطلب
لینک ثابت| دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 7:24 AM  توسط nioosha | 
سلام ، خوبین؟ منم خوبم. اینم ادامه داستان راز خونین:

بلاخره روز تولد رسید و آوریل به کمک لی لی ، تنها لباس مهمانی اش را پوشید. لی لی پس از پوشاندن لباس بر تن آوریل ، گفت:دیگه بهت سفارش نکنم! کیک را با دست نخور - وقتی بهت می گویند ساکت ، بگو چشم و آرام باشین سر جایت – سر باز کردن کادو ها با کسی بحث نکن و...

جیل با عجله وارد اتاق شد و گفت:خانم برگ بات بزرگ آمده اند خانه ما.

لی لی:باشه الان میایم ، ازش پذیرایی کن تا من به آوریل یک سر و سامان کوچک بدهم.

و بعد رفت در گوش جیل گفت:به اون چرندیات گوش ندی ها!باورت نشه یک وقت!

جیل:نه بابا مگه من بچم؟!

آوریل با عصبانیت گفت:مگه من چمه؟

جیل:کسی به تو چیزی نگفت که!

آوریل:چرا ، تو گفتی ، مگه بچه ها چشونه؟!

جیل با پوزخند آوریل را بغل کرد و گفت:ببخشید پرنسس کوچولو من ، خداحافظ.

جیل این را گفت و بعد آوریل را بوسید.

لی لی هم آوریل را تا دم در راهی کرد ولی بعد از آن را با دوستانش می رفت چون خانه آلبرتینا به خانه بیلسون ها نزدیک بود.

بعد از تولد ، آوریل پکر بود ولی به هر حال مجبور بود که با دوستانش به خانه برگردد.

سر راه یکی از دوستانش پیشنهاد کرد که در پارک همان نزدیکی ها بازی کنند و آوریل هم با آنها رفت.

آوریل حس ششم قوی داشت و برای همین هم کمی نگران بود ولی چون به آن توجهی نکرد اتفاقاتی می افتاد که حواس او را جمع کند.

مثلاً وقتی آوریل سوار تاب شد و کمی آن را تند کرد ، یک بچه 3 ساله از جلوی تاب رد شد و او هم مجبور شد تاب را نگه دارد تا بهش نخورد و همین باعث شد که به زمین بیوفتد.

یا مثلاً وقتی سوار الّا کلنگ شد ، نتوانست تعادلش را حفظ کند و با باسن خورد زمین.

بلاخره به خودش آمد و به زور با دوستانش خداحافظی کرد و به طرف خانه حرکت کرد.

وقتی به خانه رسید ، شک نداشت که اتفاقی بیوفتد ، ولی فکر نمی کرد که همچین اتفاقی بیوفتد!

خب ، این قسمت هم که تمام شد. دوستام که این داستان را خوندند ، گفتن قشنگ نیست ، پس اگه خوشتون نیومد ، بدون خجالت بگیناااااااااااا! چون یه داستان تین اجری (Teen Ager) قشنگ هم دارم ، می تونم اونو بذارم. در هر حال نظرا باید از 30 تا بیشتر باشه.در ضمن لطفاً در ثسمت نظرات ، چت نکنید!!!
باااااااااااای


ادامه مطلب
لینک ثابت| جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 6:40 PM  توسط | 
سلام ، خوبین؟ من Whoo Girl ، نویسنده ی جدید این وبلاگم و فقط داستان می نویسم! امیدوارم بتونم مطالب جالبی د راین وبلاگ بذارم و درضمن ، از Poisen ٍEyes ممنونم که منو به عنوان یکی از نویسنده ها و عضو این وبلاگ زیبا پذیرفت. خب ، امروز براتون داستانی تخیلی و کمی هم ترسناک آماده کردم ، ببینید و لذت ببرید:

نزدیک ماه آپریل بود و آوریل خوش حال تر از موقع هایی که نزدیکه کریسمس هست ، بود.

آوریل دختر 9 ساله ای بود که از کریسمس و هدیه های آن بسیار لذت می برد.ولی بیشتر از آن ، وقتی خوشحال می شد که قراره ماه آپریل برسد ، آخه اسم آوریل شبیه اسم آپریل است.وقتی که ماه آپریل نزدیک می شد ، آوریل ، هم از تعطیل شدن مدارس خوش حال بود ، هم از رسیدن آن ماه زیرا خانواده برگ بات (همسایه پایینی آوریل)با خانواده بیلسون(خانواده آوریل)معاشرت داشتند و تقریباً بیشتر رفت و آمدها در تابستان شروع می شد.آوریل با پسر خانواده برگ بات (یولی)بازی می کند و بیشتر وقت ها بهش پُز می دهد.یولی 10 سالش بود و پدرش را هم از دست داده بود ، او با مادر و مادربزرگش زندگی می کرد. خانواده بیلسون که شامل:آوریل- لی لی بیلسون(مادر آوریل)-جیل بیلسون(پدر آوریل)بود ، به خاطر تنها نبودن مادر و مادربزرگ یولی ، با آنها زیاد معاشرت می کردند.البته بماند که لی لی هر موقع کسی را گیر می آورد ، حدود 3 ساعت سرش را می خورد.آوریل همیشه از آلبرتینا حرف می زد.آلبرتینا هم کلاسی آوریل است ، درسش هم از همه کلاس بهتر است ، خوب نیست بگویم ولی آوریل به او حسودی می کند ، با این حال در خانه بیلسون ها همش حرف آلبرتینا است.

روز سوم یا چهارم تابستان بود که آلبرتینا به آوریل زنگ زد و او را برای روز سه شنبه هفته بعد ، ساعت 5 بعد از ظهر دعوت کرد و گفت که تولدش است.

آوریل از خوش حالی توی پوست خود نمی گنجید.لی لی هم بی تابی می کرد و می گفت:وای ، چرا تلفن دوستم اشغال است؟!

جیل هم طبق معمول داشت با ساعت مچی اش ور می رفت.

آوریل هم که دید کاری برای انجام دادن نیست ، رفت دنبال یولی تا باهم طناب بازی کنند.

آوریل زنگ در خانه یولی را زد و خانم برگ بات بزرگ(مادربزرگ یولی) در را باز کرد و گفت"چی می خوای دختر ؟ یولی هنوز خوابه ، من داشتم روی یک قتل تحقیق می کردم"

آوریل با پوزخند گفت:چی! هنوز خوابه؟

خانم برگ بات بزرگ"آره ، مگه نشنیدی چی می گم؟دارم روی یک قتل تحقیق می کنم ، سر به سرم نزار که تنبیه می شی"

آوریل با بی خیالی گفت:خب ، باشه ، هر موقع بیدار شد بهش بگویید که من دارم توی پارکینگ طناب بازی می کنم ، البته اگه تا یک ساعت دیگه بیدار نشد ، قبل از گفتن این حرف ، بهش بگویید ، ساعت خواب یا تنبل یا یک چیزی توی این تیپ ها باشد یا اصلاً بهتره بهش بگویید...

ولی تا قیافه خانم برگ بات بزرگ را دید پا به فرار گذاشت.

آوریل هیچ وقت حرف های خانم برگ بات بزرگ را باور نمی کرد و در خانه اسم او را "قلدر" خطاب می کرد.

یولی پس از 13 دقیقه آمد توی پارکینگ و با بی اعتنایی گفت"وقتی از خواب بیدار شدم و فهمیدم که قراره بیایم و باهات بازی کنم ، خیلی خوش حال شدم ولی وقتی شنیدم که مادرم دارد پای تلفن به عمم چیزی می گوید ، حالم گرفته شد"

آوریل هم با بی اعتنایی گفت:چی گفت؟

یولی هم که علاقه مند شده بود کمی طناب بازی کند ، گفت"می گفت که قراره در طول تابستان ، یولی را بیارم پیشت تا باهاش درس زبان کار کنی.می دانی که عمه من در یک شهر دیگر زندگی می کند و اگر من بروم تا آخر تابستان دیگه همدیگر را نمی بینیم"

آخه می دانید ، عمه یولی معلم است و در شهر لیورپول زندگی می کند.

آوریل:خب ، پس من تا 3 ماه راحتم!

یولی هم خداحافظی خشکی با آوریل کرد و رفت تا بار سفرش را ببندد و برای ساعت 1 ظهر حاظر باشد.

اما از شانس بد آوریل ، خانم برگ بات بزرگ به سفر نمی رفت و چون حالا تنهای تنها شده بود ، بیشتر وقت ها به خانه بیلسون ها می آمد.

خوب بود؟ اگه بود نظر بدیداااااااااا! به قول برو بچه های باحال این وبلاگ ، اگه نظرا از 20 تا بیشتر بشه ، بقیه را هم می ذارم. (انتظار بیشتر از 20 تا را ندارم چون اولیین آپمه و منو خوب نمی شناسید و با نوع داستانام آشنا نیستید!)
راستی ، من در 2 وبلاگ دیگه هم نویسنده ام! یکی تنهایی (شخصی) و یکی هم گروهی.
گروهی: hsm1-khanar.blogfa.com
تنهایی یا همان شخصی: khahar.blogfa.com
گروهیه اسمش هست: وبلاگ خبری HSM که تازگی ها هک و سپس حذفش کردن و ما مجبور شدیم یکی جدید بزنیم ، بنابراین انتظار نمی ره که آپ ها (پست ها) از 3 الی 4 تا بیشتر باشه دیگه!
شخصیه اسمش هست: وبلاگ خبری تازه وارد های هالیوودی
بهم سر بزنید ، باااااااااااای


ادامه مطلب
لینک ثابت| پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 3:20 PM  توسط | 
18 دليل محكم براي اينكه به مرد بودن خود افتخار كنيد:

01- هميشه از نام خانوادگي شما استفاده مي‌شود.
02- مدت زمان مكالمه‌ي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است.
03- براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد.
04- در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي‌كنيد.
05- دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند.
06- جنسيت شما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست.
07- لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.
08- ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد.
09- همكارانتان نمي‌توانند اشك شما را در بياورند.
10- اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمي‌گيرد.
11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است.
12- با يك دسته گل مي‌توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد.
13- وقتي مهمان به خانه‌ي شما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد.
14- بدون هديه مي‌توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد.
15- مي‌توانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد.
16- حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيد.
17- ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد.
18- بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد... و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به مرد بودن خود افتخار كنيد.



18 دليل محكم براي اينكه به زن بودن خود افتخار كنيد:

01-  نام هر گل و زيبايي در طبيعت است را روي شما مي‌گذارند.
02- هنگامي كه رنگ پريده يا بيمار هستيد با كمي وسايل آرايش مي‌توانيد خود را زيباتر كنيد و هيچ كس هم از شما ايرادنمي‌گيرد( كاري كه بسياري از آقايان مد روز يواشكي انجام مي‌دهند(.
03- تمام شاعران ايران زمين در وصف گل روي شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروي شما را ستوده اند.
04- مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبيا بخريد.
05- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.
06- عمرتان بسيار طولاني است.
07- آنقدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي‌آوريد.
08- هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كمتر گرفتار رفيق ناباب مي شويد.
09- هرگز در حمام خود را گربه شور نمي كنيد.
10- بزرگ شده ايد و كمتر براي طرفداري از تيم قرمز و آبي يا اين حزب و آن حزب جلز و ولز كرده و كركري مي خوانيد.
11- ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب بنوشد.
12- عشق و هنر ابداع شماست.
13- هميشه جوان تر از سنتان هستيد و هيچ كس نمي داند شما چند ساله ايد.
14- از سن 9سالگي به بلوغ عقلي و جسمي مي‌رسيد و حالاحالاها بايد بدوند تا به پاي شما برسند!.
15- بهشت زير پاي شماست.
16- اگر موهايتان مرتب نبود يا وقت براي مرتب كردنشان نداشتيد، با سركردن يك روسري قضيه حل است.
17- هميشه در كيفتان آينه داريد و موقعي كه در سلف سرويس دانشگاه قورمه سبزي مي‌خوريد يك دانه لوبيا لابه لاي سبيلتان جا خوش نمي كند.
18- هميشه تميز ونظيف و خوشبو هستيد … و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به زن بودن خود افتخار كنيد.


پ.ن۱:فالب جدید خوبه؟
پ.ن۲:این وب همچنان عضو جدید می پذیرد!

پ.ن۲:با تشکر از www.pk-shiton.blogfa.com



ادامه مطلب
لینک ثابت| دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 4:24 PM  توسط poisen eyes | 
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به دوستای گلم.

خوبید؟؟سرو حالید؟؟من عالیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.

مرسی تبسم گلم از دعوتت.

من ۱۰ تا چیزی که دوست دارم.

۱.نت

۲.دوست خوبی مثل نیلو ی گلم

۳.نظرای شما

۴.رمان خیالی و عاشقونه

۵.پیاده روی

۶.تنهایی

۷.احساس

۸.خوابیدن و خوردن ( غذا ها!!)

۹.مدرسه

۱۰.قبولی تیزهوشان در مرحله ی دوم(من همین جمعه امتحان دارم.ساعت۸.وااااااااای!!)

چیزایی که دوست نمی دارم

۱.بی احساسی

۲.مغروری بیش از حد

۳.خود گم کردن ( متنفرم!)

۴.خر خونی(اه اه اه)

۵.خبر چینی

۶.دروغ(نیلو من دروغ می گم به مامانم؟؟نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه)

۷.نیلوی غمگین و دپرس

۸.عشق و عاشقی مفرط

۹.شلوغی جمعیت

۱۰.پر حرفی

حالا بریم سر ادامه ی داستان.وای خیلی ذوق دارید.پس نمی ذارم.هه هه هه!خب ببخشید

برید بخونید

راحله دیگه نتونست جلوی افسون چشمهای باربد طاقت بیاره و گفت : باشه عزیزم ، من به خاطر تو از خونه فرار میکنم ، تا بهت ثابت بشه از هیچ کاری برای زنده نگهداشتن عشقمون دریغ نمیکنم . من این سد رو میشکنم و عشقمونو از پشتش آزاد میکنم ... باربد حالا باید چی کار کنم ؟

برق خوشحالی در چشمان باربد نشست .

باربد : ممنونم راحله . واقعا تو بهترین هدیه خدا برای من بودی . واقعا نمیدونم باید در مقابل این همه احساس پاکت چی کار کنم ...  عزیزم تو کاری نمیخواد بکنی . فقط فردا صبح وسایلتو جمع کن و توی کیف مدرست بذار و به جای مدرسه بیا به آدرسی که بهت میدم . بعدشم دیگه هیچ وقت به اون خونه برنمیگردی تا خونوادت بفهمن چه جواهری رو از دست دادن .

باربد روی تکه کاغذی ، آدرس مورد نظرشو  نوشت و به راحله داد و بعد از هم خداحافظی کردند . راحله به خونه برگشت و یکراست به اتاقش رفت . راحله تصمیم عجولانه ای گرفته بود . او نمیدونست بعد از فرار چه حوادثی در انتظارشه . راحله فقط به باربد فکر میکرد و قولهایی که به یکدیگر داده بودند . باربد به راحله قول داده بود که خوشبخت ترین زن روی زمینش میکنه . پس جای نگرانی ای برای راحله نبود ، راحله خوشبختیه واقعی رو در نزدیکیه خودش میدید .

اون روز گذشت و صبح روز بعد راحله وسایل مورد نیازش مثل شناسنامه و غیره رو داخل کوله پشتیش گذاشت . راحله بعد از اینکه نگاه سیری به اتاقش انداخت ، از اتاق بیرون آمد و به هوای مدرسه از خونه بیرون زد .

دلشوره ای عجیب بر دل راحله افتاده بود . پاهایش میلرزید و سرگیجه داشت ، برای یک لحظه از فرار پشیمون شد ، اما وقتی یاد حرفهای شیرین باربد و کتکهای سخت پدرش افتاد ، دست از پشیمونی برداشت و با سینه ای ستبر به سمت تنها عشقش باربد رفت . راحله به باربد که کنار خیابون منتظرش بود رسید و سلام کرد .

راحله : عزیزم زیاد که منتظرم نشدی ؟

باربد : هیچی برای من قشنگ تر از انتظار برای تو نیست . .. عزیزم دیگه فکراتو کردی ، پشیمون نمیشی ؟

راحله  مسیر نگاهشو از باربد دزدید  و به زمین چشم دوخت و گفت : نه ، من تا وقتی کنار تو هستم پشیمون نمیشم . باربد قول میدی نذاری هیچ وقت از کاری که کردم پشیمون بشم .

باربد : قول میدم ... حالا بهتره از اینجا بریم .. خوبیت نداره ما رو با هم ببینن .

باربد و راحله راه افتادن .

راحله : حالا میخوای کجا بریم ؟

باربد : میخوام ببرمت خونمونو  به مامانم نشونت بدم . میخوام بهش نشون بدم چه عروس خوشگلی براش پیدا کردم .

باشنیدن حرفهای باربد ، عرق خجالت روی تن راحله نشست . راحله اصلا فکرشو نمیکرد روزی برسه که بتونه به عنوان همسر قانونیه باربد در کنارش راه بره ، اما این رویا برای راحله در شرف به حقیقت پیوستن بود .

ساعت نزدیکای ۱۲ ظهر بود که راحله و باربد پشت خونه ای ایستادند ، راحله تا حالا به این مناطق نیامده بود ، حتی اسم خیابونهاشم نمیدونست چیه . 

باربد زنگ خونه رو فشار داد و چند لحظه بعد صدای مردی از آیفون بیرون آمد .

( کیه ؟ )

باربد : منم .. باربد .

... : سلام .. آوردیش ؟

باربد : آره همراهمه .

... : عالیه . در رو  باز میکنم  .

و بعد در با صدای کلیک خفه ای باز شد .

راحله : این کی بود ؟

باربد کمی دستپاچه شد و گفت : این ... هیچکی . برادرم بود .

آنها از پله ها بالا رفتند و پشت در بسته ای رسیدند . باربد با دست چند ضربه به در زد که در باز و وارد شدند .

راحله اصلا انتظار دیدن چنین جایی رو نداشت . دود سیگار چون ابری بر بالای اتاق جمع شده بود . داخل خونه یک پسر حدودا ۲۲ ساله و دو دختر حدودا ۲۵ ، ۶ ساله حضور داشتند که لباسهای زشت و زننده ای به تن داشتند  . پسر به سمت راحله آمد و دستشو برای دست دادن به سمتش دراز کرد . راحله از طرز نگاه و خنده روی لبان پسر اصلا خوشش نیومد ، برای همین خودشو یک قدم عقب کشید و پشت باربد مخفی شد .

باربد قه قه ای زد و گفت : راحله جان یه کم خجالتی تشریف دارن ، اما امروز دیگه خجالتشو میذاره کنار .

یکی از دخترها جلو آمد و باربد گفت : سفارشامو آوردی ، اگه نیاورده باشی نمیزارم کارتو بکنی ها .

باربد لبخندی زد و گفت : نه برات آوردم ، خوبشم آوردم .

باربد به سمت دختر رفت و بسته ای رو به دستش داد و بعد به سمت در رفت و اونو قفلش کرد .

راحله از حرفها و حرکات باربد چیزی نمیفهمید ، اصلا نمیدونست چرا باربد اونو اینجا آورده ، جایی که دو تا دختر هرزه و کثیف وجود دارند .

باربد به طرف راحله رفت و دستشو گرفت و انو روی کاناپه نشوند و بعد ازش خواست تا مانتو و مقنعه شو در بیاره . راحله اول مخالفت کرد ولی بعد که ناراحتیه باربد رو دید مقنعه و مانتوشو در آورد . باربد نگاهی به اندام ظریف راحله انداخت و بعد اومد کنارش نشست و دستشو توی دست گرفت و اونو بوسید . راحله از خجالت سرخ شده بود و حرارت بدنش بالا رفته بود . دوست داشت با باربد از اونجا میرفت . برای همین گفت : باربد : کی میخوایم از اینجا بریم .

ناگهان آن پسر دیگر که اسمش امیر بود ، جلو رفت و گفت : کجا راحله خانم ، شما تازه تشریف آوردید ؟

راحله نگاهی به امیر کرد . امیر با نگاه هیزش به راحله و اندام خوش تراشش خیره شده بود . ترسی عجیب بر  دل راحله حاکم شده بود ، راحله نگاهی به اطرافش کرد ، از اون دو تا دختر دیگه خبری نبود ، انگار آب شده بودن و رفته بودن توی زمین ، امیر اومد روی کاناپه و طرف دیگه راحله نشست . ترس راحله بیشتر شد . راحله خودشو به طرف باربد کشید . باربد دستشو روی پای راحله گذاشت و بعد اونو محکم توی بغل کشید و لبانشو روی لبان راحله گذاشت و اونارو چندین بار بوسید .

راحله گیج شده بود ، ترسیده بود ، پشیمون شده بود ، اما دیگه دیر شده بود . راحله از نگاه کردن به چشمهای باربد و امیر میترسید ، چون میدونست شیطان در چشمهای اونا خونه کرده .

راحله خودشو از بغل امیر بیرون کشید و به طرف در دوید که امیر خودشو سریع بهش رسوند و اونو به طرف باربد پرت کرد .

راحله گریش گرفته بود ، اصلا فکر نمیکرد باربد به این شکل بهش خیانت بکنه .

باربد بالای سر راحله اومد و اونو از زمین بلند کرد . راحله جیغ میزد و فریاد میکشید . باربد دستشو جلوی دهان راحله گذاشت و امیر مشغول در آوردن لباسهای راحله شد ... و در یک چشم به هم زدن شرافت و نجابت دختری معصوم چون راحله توسط دو گرگ انسان نما دریده شد .

بعد از اینکه کار باربد و امیر تمام شد ، راحله رو که به شدت گریه میکرد و مثل ماری به خودش میپیچید و مادرشو صدا میزد ، رها کردند و از خونه بیرون آمدن . راحله خیلی کوچک بود ، خیلی کوچک برای اینکه توسط دو نامرد به بدترین نحو مورد تعرض قرار بگیرد .

راحله همان طور که گریه میکرد ، نوازش دستی رو روی پوست صورتش احساس کرد . راحله نگاه کرد و دید یکی از آن دو دختر است که بالای سرش آمده است . دختر که اسمش لیلا بود ، راحله رو در بغل گرفت و ساعتها پا به پای راحله گریست .

راحله نمیتونست باور کنه چه بلایی سرش اومده ، نمیتونست باور کنه باربد ، باربدی که به اندازه تمام دنیا دوستش داشت بهش خیانت کرده باشه .

بعد از اینکه راحله کمی آرام شد ، سر صحبتش با لیلا باز شد ، لیلا هم مثل راحله بود ، دختری فراری که توسط پسری اغفال شده بود و از خونه گریخته بود و حالا در دام فساد و اعتیاد اسیر شده بود . لیلا و راحله دردهای مشترکی داشتند ، هر دو اسیر دام انسانهایی حیوون صفت شده بودند ، اما راحله نمیتونست باور کنه ، باربدش یک حیوون باشه ، یک انسان گرگ نما ، نه ...  باربدش نمیتونه تا این حد پست باشه ، اصلا امکان نداره باربد تا این حد پست بشه ، راحله مطمئن بود که باربد اونو اینجا تنها  نمیذاره ، مطمئن بود که باربد به دنبالش میاد .

راحله اون شبو خونه دخترا موند به این امید که شاید فردا باربد به دنبالش بیاد .

صبح شد . راحله غمگین و ناراحت پا به روز جدید گذاشت ، غمگین و فریب خورده .

ساعت از ۱۱ ظهر گذشته بود که صدای زنگ خونه به صدا در آمد ، لیلا رفت و در باز کرد و باربد وارد خونه شد . با دیدن باربد ، نور امیدی در دل خسته راحله دمیده شد ، به طوری که تمام بلاهایی رو که دیروز به سرش آورده بود رو فراموش کرد و با آغوشی باز به اسقبال باربد رفت . باربد سلام کرد و راحله با گرمی جوابشو داد . راحله به حدی باربد رو دوست داشت که از دیشب تا اون روز هزار دلیل و بهونه برای کار دیروز باربد تراشیده بود و اونو پیش خودش بی گناه جلوه داده بود تا بتونه راحت تر اونو ببخشه . اما آیا باربد لیاقت این عشق صادقانه و غل و غش راحله رو داشت ؟

باربد : راحله ما باید هر چه زودتر از اینجا بریم .

راحله : چرا منو اینجا آوردی که حالا میخوای ببری ؟

باربد سرشو پایین انداخت و گفت : نمیدونم .

راحله : باربد چرا ... چرا اون کارو با من کردی ، باربد چطوری دلت اومد ، باربد چرا چرا از من در مقابل امیر دفاع نکردی ؟ باربد اصلا ازت انتظار نداشتم .

باربد همان طور که سرش پایین بود گفت : نمیدونم اصلا نمیدونم ، راحله الان نمیتونم برات توضیح بدم ، بذار بعدا توضیح بدم ، اصلا عزیزم میخوام به عنوان معذرت خواهی برات یه کادو بخرم

راحله با خوشحالی : چه کادویی ؟

باربد : حالا تو بیا ، بعدا میفهمی .

راحله خوشحال و مسرور از لیلا و اون یکی دختر دیگه که نامش پریسا بود خداحافظی کرد و همراه باربد از خونه بیرون آمد .

راحله : باربد ... اون بسته که دیروز دادی به پریسا چی بود  ؟

باربد : کدوم بسته ؟

راحله : همون که دیروز اول ورودت به پریسا دادی !

باربد : اها ، اون چیزی نبود ، فقط یکم مواد برای لیلا و پریسا بود .

راحله با ناباوری : یعنی .. یعنی تو برای لیلا و پریسا مواد تهیه میکنی ؟

باربد : خب آره ، اونا از مشتریهای خوب من هستن ، یعنی من کاری براشون نمیکنم فقط پولو ازشون میگیرم و موادو بهشون تحویل میدم .

راحله : ولی میدونی این کار خلافه ، میدونی اگه دست پلیسا بیفتی باید بری چند سال زندون ... باربد اگه تو بری زندون من چی کار کنم ، اونوقت من دق میکنم که .

باربد با عصبانیت : کی گفته من میرم زندون ، تو هم بهتره دیگه ساکت شی .

راحله ساکت شد و تا مقصد دیگه حرفی نزد . باربد و راحله به یکی از پاساژهای خیابون جردن رسیدن ، باربد وارد یک مانتو فروشیه بزرگ شد و راحله هم به دنبالش وارد شد .

باربد با لبخند : خب عزیزم به خاطر معذرت خواهی برای کار دیروز میخوام به عنوان کادو  برات یک مانتوی خوشگل بخرم ، حالا خودت یکی رو انتخاب کن .

راحله : وای باربد ، چقدر تو مهربونی ، ولی این مانتوها خیلی گرونه ، بهتره بریم یه جای دیگه که مانتوهاش ارزونتر باشه .

باربد : قیمتش اشکلی نداره ، فدای یه تار موی تو . عزیزم تو فقط مانتو رو انتخاب کن .

راحله با خوشحالی به سمت مانتوهایی که رنگ روشن داشتن رفت و یکی رو انتخاب کرد و به باربد نشون داد .

راحله : عزیزم این قشنگه .

باربد : آره خیلی قشنگه ، فکر کنم به تنت بیشتر قشنگ بشه . بهتره بری تو اتاق پرو ، تنت کنی تا بعد نظر قطعیمو بدم .

راحله مانتو رو به دستش گرفت و به اتاق پرو رفت و ظرف مدت کوتاهی اونو پوشید . اما وقتی بیرون امد ، باربد رو ندید ، به این طرف و اون طرف رفت ، اما فایده ای نکرد ، انگار باربد آب شده بود و رفته بود توی زمین . راحله وقتی چندین بار از این طرف مانتو فروشی به آن طرفش رفت ، خسته و درمانده به سمت یکی از فروشنده ها رفت و نشونی باربد رو بهش داد و پرسید آیا اونو دیده یا نه ؟ که فروشنده گفت : همون وقتی که شما وارد اتاق پرو شدید ، اون آقا با سرعت از مانتو فروشی خارج شدن .

راحله یخ کرد ، انگار سطلی آبی یخ روی پیکرش ریختند ، یعنی ممکنه باربد منو ترک کرده باشه ، ممکنه منو تنها گذاشته باشه ، ممکنه دیگه برنگرده و ... . و سوالهای بسیار دیگری که بر مغز راحله هجوم آورده بودند .

راحله دوباره به اتاق پرو رفت و مانتوی خودش رو پوشید و از مانتو فروشی بیرون آمد . کمی از این طرف به آن طرف رفت تا شاید باربد رو پیدا کنه ، اما هیچ اثری از باربد نبود .

یک دو سه و ساعتهای دیگر  در پی یکدیگر آمدند و رفتند و ولی خبری از باربد نشد ... حالا برای راحله یقین شده بود که باربد اونو تنها گذاشته و رفته است ،  برایش یقین شده بود که فریب یک مار خوش خط و خال به اسم باربد رو خورده است ، فریب کسی که از نام مقدس عشق برای رسیدن به اهداف شوم خودش استفاده کرده بود ، تنفری در دل راحله جوونه زده بود ، تنفر نسبت به باربد که چه راحت اونو به بازی گرفته بود و بعد از سو استفاده مثل یک آشغال اونو به دور