تبليغاتX
ღღ قهوه خونه ی بروبکس باحالღღ


















ღღ قهوه خونه ی بروبکس باحالღღ

سلام به همه!!

من بعد از مدت ها دوباره به سرم زد این وب رو راه بندازم!!

خاک گرفته بد بخت!!

ما همچنان اعضای جدید و همچنان دختر!!!!(خیلی مهمه)می پذیریم!

اعضای قبلی هستن!!حالا به کارشون رسیدگی میشه!!

اینم از آپ بعد از ۱۱۰ روز!!


به ترکه میگن با خجالت جمله بساز میگه:.......۰۹۳۶


بابا به بچش میگه پسرم میدونی ناپلئون وقتی هم سن تو بود شاگرد اول کلاس بوده بچه میگه بابا شما میدونستی ناپلئون وقتی هم سن شما بوده امپراتور بوده!!!!!


ترکه می ره دانشگاه به 2 دلیل می فهمن ترکه

۱:سامسونتش رو می ذاشت تو زنبیل

۲:وقتی استاد تخته رو پاک می کرد اونم دفترش رو پاک می کرد


محبوبيات قزوين: 1)محبوبترين خواننده: حامد حاکان 2)محبوبترين مکان:دُکان 3)محبوبترين ماشين: پيکان 4)محبوبترين فوتبالست: اّليور کان 5)محبوبترين سازمان: حمايت از کودکان 6)محبوبترين شهر: اردکان 7)محبوبترين حيوان: پليکان 8)محبوبترين محصول شيشه: استکان


يادت باشه تعطيلات به زودي تموم ميشه وبعدشم درس و مدرسه امتحانات انتظارت را ميكشند(ستادكوفت كردن تعطيلات تابستاني)


عيد فطر همه اصفهانيا بيرون خوابيده بودن ازشون مي پرسن چرا بيرون خوابيدين ميگن واسه اينكه پول فطرمون بيفته گردن شهرداري


برنامه كودك قم: آخوندصورتي .آخوندودوستان .آخوند شجاع .آخوندريزه .منبرسحرآميز.اکبر طلبه اي در مزرعه. آخوند لنگ دراز.عمامه قرمزي و پسرخاله.آخوندهاي نينجا 


یارو خودشو به حرم خمینی زنجیر کرده بوده، رفیقش می بینش بهش میگه اینجا چیکار میکنی؟ یارو میگه سرطان گرفتم، اومدم شفا پیدا کنم. رفیقش میگه: ای بابا! باید بری حرم امام رضا اینجا فقط برای اسهال استفراغه !!!


دوستت دارم
 ...
 ...
به اندازه تمام مدال هاي المپيک ايران!


خواننده تو عروسي ميگه: خانوما، آقايون، دستا بالا، مي‌خواهيم بريم بندر! ترکه داد ميزنه: كجا؟ ما تا شام نخوريم هيچ‌جا نميريم!!!


ستاد تبصره 13 اعلام كرد: اگر بنزينتون تمام شد تو باك ماشينتون بشاشيد چرخش مي چرخه از چرخ مملكت كه بدتر نيست ريدن توش بازم مي چرخه


رشتيه به دوستش: يه جا بلدم شام ميدن! مشروب ميدن!
ترياک ميدن! آخرش هم 30000 تومن ميدن!! دوستش ميگه: کجاست؟!! ميگه: خودم نرفتم زنم رفته بلده!!!


يك شب تلويزيون یه  فيلم سينمايي رو گذاشته بوده، تو فيلم مرده به زنش ميگه: شب بخير لورا. يهو تو لرستان ملت همه تلويزيون رو خاموش ميكنند، ميرن ميخوابن!


ميخواستم برات بميرم
اما خودت كه مي دوني پهلوانان هرگز نمي ميرند !


در پی نتیجه نگرفتن در المپیک اعلام شد قهرمانان اصلی شهدای اسلام و انقلابند!!!


متلک سال 87 : هندونه بيار قاچ کنم لباتو بيار ماچ کنم


غضنفر زنگ می زنه ثبت احوال می گه ببخشید اونجا ثبت احواله؟ می گن بله... می گه من امروز حالم خوبه، لطفا ثبتش کنید


ديشب سر شام برق ما رفت که رفت
اوضـــاع من و عيــال من شد هشـلفت !
در سر ســفره چراغ گردســـوزی بنــــهاد
يعنـــی به ميان سـفره مان آمده نفت !!!


سلام از برنامه 90 مزاحمتون میشم می خواستم بگم شما بهترین گل سال انتخاب شدید!


میگن : گوشه آسمون نوشته ٬ هرکی یارش خوشگله ٬ جاش تو بهشته . خدائیش چه شانسی داریاااااا  مفتی مفتی داری میری بهشت !!!


ماه رمضان بر تو ای دوست گلم که دم افطاری تخته گاز داری میری خونه مبارک باد..

.

.

.

 *جمعیت مبارزه با سوء تغذیه شدید*


ماه رمضان ماه صفا ، تعطیلی ، پرخوری ، بیکاری و سیگار بعد از افطاری و تماشای سریالهای سرکاری مبارک باد


ماه رمضانه یه وقت جایی نری که پیدات نکنم . آخه دارم دنباله ۶۰ تا گدا میگردم !!!روتو حساب کردم!!!!!


عيد فطر مبارك( رصدخانه ی اردبیل )


دولت برای کاهش قيمت تخم مرغ به خروس های ولگرد وام ازدواج ميدهد !!!


دوست داشتن یه نفر دیوونگیه، دوست داشته شدن توسط یه نفر یک هدیست دوست داشتن کسی که دوست داره وظیفست، اما دوست داشته شدن توسط کسی که دوسش داری زندگیه!


اگر می خوای ارزشت را نزد خدا بدانی ، نگاه کن ببین ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چه قدر است ؟


به غضنفر ميگن با آش جمله بساز ميگه محمدي اش صلوات !


مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفترش سیاه می کشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد!


آلبرت انيشتين ميگه: عشق مثل ساعت شني ميمونه همزمان كه قلبتو پر مي كنه مغزتو خالي مي كنه.
البته واسه اونايي كه مغزشون پره! تو راحت باش...


عشق تو توی قلبم مثل یه افغانی می مونه که از ایران بیرون نمی ره


فردا روز جهاني هواي پاك است، يه فردا رو نگوز جون مادرت!


شترها چهار دسته هستن:
1. شترهايي كه در خواب پنبه دانه مي بينن
2. شترهايي كه با بارشون گم مي شن
3. شترهايي كه در خونه ها مي خوابن
4. شترهايي كه اس ام اس مي خونن


غضنفر میره توالت، زنش زنگ می زنه میگه كجایی؟ غضنفر میگه خونه بابات! زنش میگه همون جا یه چیزی بخور بیا من چیزی درست نكردم!


يه خسيسه تو خواب می بینه به یه فقیر 1000 تومان داده. بلند می شه می گه: عجب کابوسی بود!


غضنفر میره مکه سرش تو حجرالسود گیر میکنه ميبينه اون تو تاريكه, میترسه میگه: خدایا منو نخور!


از غضنفر می‌پرسن: از کدوم شبکه بیشتر خوشت میاد؟ میگه: شبکه سه! میگن چرا؟ میگه: آخه روش عکس سه تا نون بربریه!


لپتو بیار جلو
1
2
3
4
5
تا 100 هم بشماری از بوس خبری نیست!


بچه: مامان! شاهزاده رویاها با اسب سفید یعنی چی؟ مامان: یعنی یه خری مثل بابات!


غضنفر سوار موتور بوده، نامزدش رو هم ترک موتور سوار کرده بوده. دختره می گه: چشمات مال منه، قلبت مال منه، عشقت مال منه... یه دفعه غضنفر توقف می کنه، دختره رو پیاده می کنه، می گه: اگه بخوای همین جوری پیش بری حتماً می گی این موتور هم مال توه!

=================================================

پ.ن:نظر یادتون نره...

امیدوارم دوس داشته باشید!!

دوس نداشتی هم به درک...به من چه!!!!!

بااااااااااااااای

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت11:5 PMتوسط poisen eyes | |

سلام سلام!36_3_12.gif

چطورین همگی؟! 23_34_3.gif

یه چند مدتی بود صفحه ی وب نمیومد بالا!! خلاصه  سرکار خانوم مدیر (  ) افتخار دادن با هم رفتیم قالب وبلاگ انتخاب کردیم که صفحه بیاد بالا! فقط من نمیدونم چرا تو این وبلاگ فقط کد قالب error میده! آخه من دیدم اینجوری صفحه بالا نمیاد گفتم حتما" مشکل از قالبه! بعد رفتم رو یه وب که تست میکنم کد هامو توش گذاشتم کد قالب این وبلاگو دیدم میاد ولی تو این وب عملی نشد! واقعا" نمیدونم چرا!  299.gif حالا زیاد مهم نیست! این قالب هم خوبه! به وب میاد! مگه نه؟؟ 5.gif

خب حالا بریم سراغ آپ!! رفته بودم تو یه وبلاگی! دیدم یه شعر بسیـــــــــــــــــــــــــــــار بسیــــــــــــــار خز دیدم گفتم بیام اینجا بذارم یه کم بخندیم  خب نباید که حتما" شعرای با کلاس و مطالب باحال داشته باشیم  اینم تنوعه دیگه! تازه نزدیک مدرسه هام هست حال میده  این شما و این هم یک آپ کاملا" متفاوت :

 

توی کلاس چشم تو زنگا همه ریاضیه

همیشه التماس من با چشم تو موازیه

توی کلاس چشم تو زنگا یه وقت جغرافیه

ما دریا رو میخوایم.چشمای نازت کافیه

توی کلاس چشم تو همیشه زنگ اوله

 آخ یه عمره که آدم تو این کلاس معطله

توی کلاس چشم تو همه همیشه حاضرن

هیچ روزی غایب نداریم نه اینکه حاضرا برن

توی کلاس چشم تو یه وقتا زنگ فیزیکه

 آهن ربایی که دلم انقدر به چشمات نزدیکه

توی کلاس چشم تو یه وقتا زنگ شیمیه

دیوونه های عشق تو یکی دو تا نیست تیمی

توی کلاس چشم تو یه وقتا زنگ ورزشه

همش میشه دور تو گشت آخ که چقدر با ارزش

توی کلاس چشم تو یه زنگی به نام جبر

از چشم تو ناز کردن واز دل من همیشه صبر

توی کلاس چشم تو یه زنگه اسمش احتمال

شاید تو این زنگ برسیم به آرزوهای محال

توی کلاس چشم تو اجازه دادن آسونه

چون کسی بیرون نمیره هرکی بره پشیمونه

توی کلاس چشم تو یه وقتا هست زنگ متون

خیلی تو کم غصه داری.دل تو بیشتر میشه خون

توی کلاس چشم تو هرکی نباشه مبصره

حدست درسته مبصره کلاس همیشه شاعره

توی کلاس چشم تو نگاها روی نیمکته

موندن تو دست تو تو میگی هر چی قسمته

توی کلاس چشم تو پر از مداد قرمزه

دفتر مشقمون پر از جمله ی بی تو هرگزه

توی کلاس چشم تو میز پر یادگاریه

بیشتر میزامون پر از چرا دوستم نداریه؟

توی کلاس چشم تو تعطیله نمره انضباط

۲۰ میگیرن ازآسمون عاشقای بی احتیاط

توی کلاس چشم تو نوشته روی تخته سیاه

ما همه چشم به راهتیم زیبا تو رو خدا بیا

توی کلاس چشم تو بازه همیشه پنجره

تو زنگ تفریحم کسی دلش نمی خواد که بره

توی کلاس چشم تو نمیخوره زنگ خونه

هرکی بخواد میره.هرکی بخوادم میمونه

توی کلاس چشم تو یه زنگ زیست شناسیه

همش نگاهت می کنم آخه این دیگه چه کلاسیه؟

توی کلاس چشم تو یه وقتا زنگ دستوره

رفتنو صرفش می کنه دلم با اینکه مجبوره

توی کلاس چشم تو دلا همیشه عاشقه

من شنیدم فردا کلاس تو دشتای شقایقه

توی کلاس چشم تو هر پرسشی قدغنه

با چشم تو تک تک سوالا روشنه

توی کلاس چشم تو دیوونگی یه رنگیه

انقدر که محو تو میشیم نمی دونیم چه رنگیه

توی کلاس چشم تو یه وقتا زنگ هنره

فایده نداره واسه تو هر چی میگم بی اثره

توی کلاس چشم تو از همه دنیا اومدن

بیدار شدم چه خوابی بود انگار بازم زنگ زدن

نویسنده : Igneous

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت1:27 AMتوسط Igneous | |

سیلوووووووووم به همه 
خوبییید؟ سرتون خوشه؟

خوب دوباره اومدم که با یه خیطره مشت سر گرمتون کنم اگر خوشیتون اومد بنظرین

میریم سر اصل مطلب:Diving

 جاتون خالی ریفه بودم مسافرت

 تو راه که داشتیم میرفتیم رسیدیم به یه جای سر سبز و نیگه داشتیم تا یه حالی بیگیریم

در همون حال من یه درخت رو دیدم که یه جوری بود الانم دارین میبینیدش 

اخه من نمیفهمم درختی که باید عمود باشه چرا افقیه؟

اینم سر انجام درختای قرن ۲۱دیگه کاریش نمیشه کرد

بعد ار کلی تعجب رفتم یه دوری بزنم که دوباره یه درخت دیدم که این یکی هم یه جوری بود

(نمیدونم چرا هرچی درخت عجق وجق گیر من میاد)

 

مثل این که یه اسماعیل نامیbc1.gif اومده و درخت رو به نام زده و پشتش خرابکاری کرده و ده در رو درخت بدبخت رو هم خشک کرده با اون خراب کاریش

تو این تصویر یه چی دیگه هم میبینید که ایمروزا تو شهر خیلی به چشم میخوره(تقریبا هر ۵ متر یه دونه)

اگه گفتین چیه؟یه کم فکر کنین بابا؟

انتن ایرانسله ديگهiqمنشااااا .

 تعجب من هم از اینه که بلاخره ایرانسل تو جاده هم انتن زده!!!!!!!

حالا بگزریم <؟>دوباره راه افتادیم و همین جور رفتیم و رفتیم تا یه هو ماشین بنزین تموم کرد البته دم در پمپ بنزین

منم یه هو یادم افتاد که نیاز به دسشویی دارم خلاسه گلاب به روم روتون به دیوار با عجله بدو بدو رفتم تو دسشویی و اصلا دور و برم رو نیگا نکردم

کارم که تموم شد و اومدم بیرون  با یه صحنه باحال رو به رو شدم

دسشوییش مبله بود

اره ۳-۴ تا مبل با حال توش بود تازه یه مبل ۳ نفره هم بود

من اونجا از خنده مردم

حالا اومدم بیام بیرون به در که نیگا کردم دوباره از خنده رودم برید البته یه کم هم عصبی شدم از این خندم گرفت که واسه این تابلو زدن اخه شما خودتون ببینید

بابا یه کی نیست به اینا بگه که اخه مرد حسابی همه زحمت ها رو که ما میکشیم قیافمون میشه این>>> اونوقت پولش رو تو بگیری؟

جالب اینجاست که کسی جلو در نبود که پول بگیره

بالاخره رفتیم و رسیدیم به مقصد

مقصد کجا بوود؟ یه جایی وسط کوه که نه اب داره نه برق داره نه گاز

تو یه خونه ۲ در۳ .۸نفر ادم باید ۴ روز میموندیم

تازه دسشوییش هم یه ۵۰۰ متری دور تر از خونه وسظ کوه بود

خدا نکنه شب دسشوییت بگیره که اگه تو خدت خراب کاری کنی می ارزه به رفتن دسشویی

 تازه اب هم که نداره مجبوری از اب چشمه با افتوبه اب بکشی و استفاده کنی

خلاسه اونجا هیچ چی نبود جز سکوت و  درخت و خر و موش و سگ و گرگ .تنها سرگرميم موبايلم بود كه اونم روز اول شارژش پريد من موندم و  موش ها كارم شده بود موش گيري(عين گربه)يه روز كه دم سوراخ يه موش نشسته بودم يه هو ديدم يه عقاب 10 متر اون ور تر نشسته يه هو كرمم گرف يه سنگ بهش بزنم كه زدم و اون بي هوش شد و من با خودم بردمش خونه

اينم عكس بعد از به هوش اومدنشه

و اون لنگه كفش هم لنگه كفش سيندرلا هست كه جا گذاشته اگه ديدينش بهش بگيد
 عقاب رو هم ول كردم وای نمیدونید چه قدر سخته عقاب سالم رو بگیری اخه اگه یکی با نوکش بهت برنه دهنت رو مورد عنایت قرار میده(ولي ما خودمون اين كاره ايم)
بلاخره اون چند روز تموم شد و من هنوز يه عكس از خودم نگرفته بودم و به علت اين كه كسي رو پيدا نكردم باهاش عكس بگيرم مجبور شدم با اين خره عكس بگيرم كه همون طور كه ميبينيد اسپرت هستش(کارخدا رو ببین)
 
 
امیدوارم از این خیطره و زررررر های من خوشتون اومده باشه
 
کلوم ۱:این فقط یه خاطره هست(تنها فکر کردی؟)
کلوم۲: خوش اومد نظرتان هم بیايد
کلوم۳:.................
 
کلوم۴:خوب اگه کاری داشتم تو۳ میگفتم دیگه!!!!(لازم به ذكر نبود) 
کلوم۵:بای بای
کلوم۶:خوش بگذره
 
نويس: سمسون

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت11:2 PMتوسط samson | |

وزها گذشت و کبوتر با خدا هيچ نگفت...

فرشتگان سراغش را مي گرفتند و هربار ندايي مي آمد:

او مي آيد چرا که من تنها گوشي هستم که دردهايش را مي شنوم...

و سرآنجام کبوتر روي شاخه اي از درخت دنيا نشست، همه فرشتگان منتظر بودند که چيزي بگويد، اما هيچ نگفت،
ندايي آسماني فرمود:

با من بگو هر آن چه که در سينه ات سنگيني مي کند!

کبوتر گفت:
لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي ام بود و سرپناه بي کسي ام، تو آن را از من گرفتي، اين طوفان بي موقع چه بود؟
چه مي خواستي از لانه محقرم؟ کجاي دنيايت را گرفته بود؟

آن گاه ديگر نتوانست چيزي بگويد. سنگيني بغض راه گلويش را بست.
سکوتي سنگين در عرش کبريا طنين انداز گشت...

آنگاه نداي آرامش بخش آسماني فرمود :

ماري در راه لانه ات بود، خواب بودي، باد را گفتم بوزد تا لانه ات واژگون شود و تو از کمين مار پرگشايي...
کبوتر خيره در كار خداي خود ماند!


نداي آسماني اضافه كرد:
چه بسيار بلاهايي که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي!؟
اشک در ديدگان کبوتر نشسته بود
و ناگاه صداي هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد...

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت5:11 PMتوسط Igneous | |

Flowerسلام به تمومه دوستانه گللللللللللللللللم!!Flower

Flowerسلام به تمومه بچه های باحال!!Flower

Flowerخوفیـــــــــــــــــــــــــــن؟؟خوشیــــــــــــــــــــــن؟؟Flower

Flowerاین مطلب زیری خیییییلی باحاله!!Flower

Flowerخوش باشین!!Flower

Flowerمنتظر نظرات خوبتون هستماااااااااااااا!Flower

Flowerمن نظرای شما رو دوس داشت!!Flower

Flowerنویسنده های خوب وبم...خسته نباشید!!Flower

Flowerبای بایFlower

 

دخترها نمي‌توانند

1- با داشتن دماغي تير كموني يا عقابي متاليك به جراح مراجه نكنند!
2- با ديدن يكي از خودشون خوش تيپ‌تر، ميگرن نگيرن و

از زور ناراحتي غش نكنند!
3- با داشتن قدي كوتاه كفش پاشنه 60 سانتي نپوشند و احساس قد بلندي نكنند!
4- روزي 24 ساعت با تلفن حرف نزنند!
5- روزي 30-40 هزار تومان آت و اشغال نخرند!
6- از مهموني و عروسي و براي هم خالي نبندند و با خالي‌بندي لايه اوزون رو جر ندهند!
7- با يه دماغ عمل كرده احساس خوشگلي نكنند و فكر نكنند كه مادر زادي همينجوري بودن!
8- مطالب چرت و پرت اين قسمت رو بخونند و از عصبانيت سكته نكنند!

 

پسرها نمي‌توانند  

1- با داشتن هيكلي ضايع تيشرت تنگ نپوشند و فيگور نگيرند!
2- از كلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تيغه نكنند و after shave نزنند!
3- پس از يافتن اولين مو در پشت لب احساس مردانگي نكنند و

 به فكر ازدواج نيفتند!
4- در مهمانيها و محافل خانوادگي احساس با مزگي نكنند و چرت و پرت نگويند!
5- ادعاي با مرامي و با معرفتي و با وفايي و غيره نكنند!For You
6- كت و شلوار صورتي با بلوز زرد نپوشند و كراوات قهوه‌اي نزنند!
7- احساس با غيرتي نكنند و راه به راه به آبجي كوچيكه گير ندهند!
8- از 9 سالگي پشت ماشين باباشون نشينند و پدر ماشين رو در نيارند!Diving
9- مطالب چرت و پرت نگند و از خودشون تعريف نكنند!

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت10:2 PMتوسط poisen eyes | |

Sun

Flower Flower Flower Flower Flower Flower Flower Flower 

سلانننننن!!!

خوفید؟!

امروز می خوام واستون یه چیز خیلی باحال بزارم  نمیدونم تکراریه یا نه... من که قبلا جایی ندیده بودمش...  فقط کامل بخونینش که خیلی باحاله  

 

معرفی رشته های دانشگاهی

 

آقا دانشگاه ها تموم شده/اما من به چند تا از دوستای دانشگاهیم قول دادم حسابی حالشون رو بگیرم و رشته هاشون رو ببرم زیر سوال!حالا ببینید:


1-رشته تغذیه: رشته ای که اشتباهاً جزو رشته های دانشگاهی اومده.آینده شغلی بسیار تیره و تیریکی دارند.در بهترین حالت و در صورتی که شهرداری به فارغ التحصیلان این رشته مجوز بدهد میتوانند اقدام به باز کردن ساندویچ فروشی کنند!ضمناً دانشجویان فوق لیسانس هم میتونند Fast Food بزنند.از بزرگترین دستاورد های علمی این رشته در سالهای اخیر کشف فرمول سس هزار جزیره بوده است!از جمله دروس این رشته:هات داگ-1 هات داگ2 - سوسیس کاربردی- انسان و کالباس و.... میباشد!از بزرگان این علم هم میتوان به اکبر کثیف (ساندویچ فروشی اکبر کثافت) اشاره کرد.
2-مهندسی راه و ساختمان: عمله سابق- دیگه فقط مونده بود کارگر ساختمانی رو دانشگاه ها بدند بیرون که خوشبختانه این امر هم با تلاش متخصصان و دانشمندان ایرانی محقق شد و ما از این به بعد کارگر هم از دانشگاه میاریم! روزی رو تصور کنید که از صبح وانت های شهرداری جولوی دانشکده فنی توقف میکنند و بچه های راه و ساختمان رو میبرند سر ساختمان!در این رشته معیار بهترین دانشجو برای دانشجویانی است که بیشتر از همه بتوانند آجر را به بالا بندازند.دروس این رشته عبارتند از:بیل مقدماتی ? بیلچه- روش های چیدن تیرآهن-فرمولاسیون درست کردن سیمان و.......
3-رشته ادبیات:گیج ترین و گلابی ترین دانشجوهای ایران در این رشته تحصیل میکنند(توصیه میکنم اگر یه وقت دلتون گرفت واسه بازکردنش برید دانشکده ادبیات!)از جمله بزرگترین دانشمندان این رشته حافظ و سعدی و عارف قزوینی و ایرج میرزا! بوده اند که حتی تحصیلات دبیرستانی هم ندارند(علمی که بزرگانش سواد درست حسابی ندارند دیگه معلومه چی میشه....!)از ابهامات بزرگ این رشته این نکته میباشد که انوری بالاخره شاعر قرن پنجم است یا نهم ! فارغ التحصیلان این رشته میتوانند به عنوان مصطفی رحماندوست مشغول به کار شوند! از دروس این رشته: زندگی نامه و آثار حافظ-زندگی نامه و آثار سعدی-زندگی نامه و آثارنظامی-زندگی و آثار فرخی سیستانی و یزدی و شمالی و بلوچی و.....!
4-رشته مهندس صنایع: رشته ای که فقط اسمش مهندیسی صنایع می باشد وگرنه دانشجویان این رشته مهندسی صنایع دستی هم بلد نیستند چه برسه....تا به امروز شخص قابل ذکری در این رشته مشغول به تحصیل نبوده و شاید معروف ترین دانشمند این رشته امیر حجوانی باشد که با رتبه 40000000000 مشغول تحصیل در رشته مهندسی صنایع می باشد!
5-رشته مهندسی کامپیوتر:خدا پدر مادر مخترع کامپیوتر رو بیامرزه که اگه اون نبود الان تعداد دانشجوهای این مملکت به نصف تقلیل پیدا میکرد.این روزا دیگه عادی ترین جمله ای که از یک دانشجو شنیده میشود این است: کام میخونم! نکته جالب در مورد این رشته تفکیک آن به دو گرایش نرم افزار و سخت افزار میباشد که دانشجویانی که تبحر خاصی در زمینه Fifa2006 و Max.p و .... دارند وارد گرایش نرم افزار و کسانی که میتوانند با انگشست شصت پایشان دکمه Power کامپیوتر را بزنند وارد گرایش سخت افزار میکنند.فارغ التحصیلان این رشته حوالی خیابان جمهوری مشغول فروختن CD میباشند!از دروس این رشته:بیل گیتس شناسی 1 ? سی دی مقدماتی-تفاوت Monitor و TV و....
6-رشته پرستاری:رشته ای که یک دنیا حرف و حدیث پشت سرشه!ولی یکی از اساسی ترین رشته های دانشگاهی می باشد که اگه نبود اونوقت دانشگاه تبدیل به مکانی بیروح میشد(تصور کنید اونوقت کیا مثل سگ پا میدادند؟کیا......!)رشته ای که به معنای واقعی کلمه بیگاری می باشد(صبح ساعت 6 باید با خرج خودشون به بیمارستان های عمومی برند و شیفت وایسن و عصر هم تا ساعت 8 شب در دانشگاه کلاس دارن!!!) چندی پیش هدیه تهرانی به عنوان پرستار نمونه انتخاب شد!از دروس این رشته عبارتند از:راه و روش هیجان بخشی به بیمار- لطافت عملی ?سوند 1-فشار 2-جیگر 3 و ...
7-داروسازی:نفس-زندگی-بهترین رشته دانشگاهی.رشته ای که هیچ نقطه ضعفی ندارد.تنها نکته منفی این رشته دانشجویانش میباشند که از سال سوم به خاطر آشنایی با انواع داروهای نئشه آور مشغول پاک کردن شیشه های فضا پیما میباشند!!!(البته دختراشم خدایی آخر ضد حالن!)کسانی که در این رشته تحصیل میکنند همشون از بزرگان جامعه هستند!تنها رشته ای که هنوز خز نشده و اون به این دلیل می باشد که هرکسی رو توش راه نمیدن و فقط آدم باحال ها رو راه میدن(پسراشو میگم!) از دروس این رشته:فارمالوژی-فارماتو گرافی-فارماسی-فارما توپیک-شیمی!
میخواستم حال بروبچ رشته های دندان و ریاضی محض و مهندسی هوا فضا رو هم بگیرم که سردمداران این رشته واسم سیبیل گرو گذاشتند که اذیتشون نکنم و اینا.
درآخر دوستان عزیزی که میل میدن و فحش میدند لطف کنند رشته اشون رو هم ذکر کنند!!!

 

Flower Flower Flower Flower Flower Flower Flower Flower 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت5:2 PMتوسط ON3†$ | |

    

عجب لوبیایی میده این مهرام با این شرکت مهرام قرارداد ببندیم زمستونا لوبیا نصف قیمت بدهاخه لوبیا هاش گاز طبیعی تولید میکنن تازه تو مصرف گاز صرفه جویی میشهمیگی چرا؟؟؟؟ خوب معلومه یه بسته لوبیا چیتی میگیری تو روزی که خیلی سرده و گاز ها قعطه اونوقت میزنی به بدن بعد از تحولات درونی احساس قریبی در پایین شکم احساس مسکنید ووووووووو بووووووممممم خودت که هیچ چی کل خونه شما گرم میشه(این کارای مفیدش)

تنها بدی این لوبیا ها اینه که گرما را همراه با اتش و بو در بعضی مواقع صدا های نا هنجار(همان طور که در عکس میبینید) تولید میکنددر ضمن توصیه میشود در تابستان استفاده نشود

تا اپ بعدی همتون من رو میبوسین

منتظر اپ بعدیم که یه خاطره با حاله باشین(البته بعد از اجازه مدیر وبلاگ برای اپ)

بای بای

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت3:4 PMتوسط samson | |

سلام به همه من تازه اومدم فقط چرت مینویسم پس چرت خوناش دستا پایین

 به قول جوکر:

به سياه پوسته ميگن شامپو بدنت چيه ميگه: مشكين تاژ(از این مسخره تر نبود)

 اصلا اینا رو ول کن میخوای موفق شی؟!!؟اره خوبه این یه رمز داره که بهش میگن رمز موفقیت

ميدوني رمز موفقيت چيه؟ بهت ميدم ولي قول بده پيش خودت بمونه. رمزش اينه: 56328074693-28326954-723586563623698521421728116432881831

 

دی گه چی میخواین؟هااااااااا؟

تست شخصيت؟باشه


خياروهلووسيب جلوي شماست.بين اين سه ميوه کدام را انتخاب مي کنيد؟
)تمرکزکنيدوجواب رادرذهن خودنگه داريد)

حال ويژگي هاي شخصيتي خودرامطابق جوابتان درپايين صفحه بيابيد...

.
.

.

.

.

.

.
پاسخ:اگرهلوراانتخاب کرده ايد،مشخص مي شود شمافردي هستيدکه هلو
دوست دارد.اگرسيب را انتخاب کرده ايد،مشخص مي شود شمافردي
هستيد که سيب دوست دارد.ودرنهايت اگرخيارراانتخاب کرده ايد،شما
فردي هستيد که خيار را دوست دارد

 

 

بسه دیگه زیادی سر کار رفتین

 

 

کجايي.نيستي.توريستي.تروريستي.کمونيستي.فاشيستي.امپرياليستي.مريض که نيستي.تو خودت نمره بيستي

 

 

من برم تا با گوجه و دمپایی به جونم نیفتادین

 

نظر یادتون نره(اخ وای اووووووف نزن چرا میزنی ایییییییی)

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت5:49 PMتوسط samson | |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

شطولن دوستای گوگلی جونجونمی!!!!!

من که عالی بیدم!!

به قوله این معتادا توپــــــــــــــــــــــــــه توپـــــــــــــــم!!!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ شوووونمی...خیییییییییییییییییلی خوش حالم...

خییییییییییییییلی!

تیزهوشان قبولیدم لاحت شودم لفت!

بعد از عمری تلاش و کوشش....واااااااااااااااااااااااااااااای

خدا جونم مررررررررررررررررسی!!!فیروزه جونم مررررسی!! 

راستی این فقط یه خبره هاااااااااا!

آپ جدید پایینه!

اگه نظری خواستید بدید و یا تبریک بدید(که حتما این کارو می کنید!!)

تو نظرات آپ پایینی بذکرید!!!!

میسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسی!!YahClap

بای بایBalloons 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت0:9 AMتوسط poisen eyes |

سالگرد ازدواج

 

1) زن : عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.

2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

*****


روز زن

1) زن : عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه

2) مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)


*******


روز مرد

1) زن : وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.

2) مرد: حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی می یاد)


*****


40 روز بعد از تولد بچه

1) زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی , (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی)

2) مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم , راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است)


******


40 سال بعد

1) زن : عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم

2) مرد : یعنی دیگه کیک نخوریم


******


2 ثانیه قبل از مرگ

1) زن : عزیزم همیشه دوستت داشتم

2) مرد: گشنمه


*****


وصیت نامه

1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم ونثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!

2) مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید


*****


اون دنیا

1) زن : خطاب به فرشته ی مسول :خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید , نه نه عزیزم , خدایا به خاطر من(((وسر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت )))

2) مرد :خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن

 

خوف بود؟

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت8:56 AMتوسط ON3†$ | |

سلــــــــــــــــــــــام خوانندگان جان

ز احوالشـــــــــــــــــــــون چخبرا ؟!؟!؟!؟

اوه اوه اونروز اومدم آپ کنم بلگفا همرو خورد

البته کارتم هم وسط آپ کردن تموم شد ...

اونروز اومدم نت دیدم نیلو میگه : نیوشا نوبت توئه برو آپ کن ...

گفتم: خو باشه چرا میزنی ؟!؟!؟

قسمت نبود اونروز آپ کنم دیگه ...

الانم یه موضوعی بود که مانع تمرکزم میشد...

 

که رفع شد.....حالا می تونم تمرکز کنم...

>>>> >>>

ببین به این می گن تمرکز کردن ... یاد بگیرین یکم ....

خوب چخبرا ؟!؟!؟

دیروز دندونمو کشیدم ...وای جاتون خیلی یه دادی زدم تو مطـــــــب

البت محظ کلی بازی بوداااااا

وگرنه دندونم لقه لق بود...تا اومد دس بزنه بهش افتاد...دندون شماره 5 فک پایین

البته مامانم میگه بدبخت دادرو که زدم نفسش بند اومد رنگ به رنگ شد

آخه فامیلمونه...دختر عمه جانمه...خیلی باحاله هرچی داد بزنم هیچی نمیگه

به قول یکی از عروس های فامیلمون...(که زن پسر عمومه و دوتاشونم دندون پزشکن )

میگه : شماها همتون گرازین خودتون خوب باهم کنار میاین

یه بار خواست دندونمو بکشه بد بختش کردم

مجبور شد بزنگه شویش بیاد بکشه....ولی الحق کارش خیلی خوبه

خوب...بریم سر یه موضوع دیگه

شنیدم یک نفر دیگه اضافه شده به جمعمان ...از همینجا بهش خوش آمد میگم ( رو دس ما بلند نشیــــــا )

خود من شصخا" از وبهای گروهی لذت میبرم بســـــــــی...اخه خیلی باحاله...

خودمون چرن میگیم خودمون هم به خودمون می خندیم خودمون هم وا3 خودمون مینظریم

تازه نوشابه هم وا میکنیم وا3 هم...خلا3 باحاله دیگه

خوب من دیگه برم...

کاری باری ؟!؟!؟!؟

ما رختــــــــــــیم

تا بخد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                منبع : •▪●ღ˙یه نفس یاد خدا ˙ღ•▪●

بعدالنوشته 1 : نظر بدیــــــــن بســــــــــــی

بعدالنوشته 2 : به منبع سری بگردانین آپ است تازه از تنور در آمده ...

بعدالنوشته 3 : از مدیر خواهش میکنم یه قالب بذاره که این Smiley ها توش مخلوم وبیدن ...

نویشنده : نیوشا

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت6:2 PMتوسط nioosha | |

سلام بچه هاااااااااا!خوبین!!؟؟؟

دلم واستون خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی تنگیده بود!!bf1.gif

تازگیا این وبمو خیلی دوس دارم...چون احساس می کنم بقیه بهش سر می زنن!!

و تازه ه ه ه ه ه ه ه!!!یه عالمه نویسنده ی خوب و خوش اخلاق و جیگملی داره!36_1_56.gif

این روزا خییییییلی خوش حالم...نمی دونم چرا....قاطی کردم کلااااااااا!

شما هم بگین....چی خبراااا؟؟؟خوفین؟؟

امروز فردا هاست که جوابه بیاد و منم عین خیالم نی!bd8.gif

اما خداییش دعام کنید!!!یه تابستون زحمت...یه عمر تلاش...وای خدا!

اینا رو حالا بی خیال بابااااا!حال و حوصله داری؟

امروز مامانم رفته صبح رفته تهران تا شب!منم شدم تللللللللللپ نت!!خوشیم دیه!

صبح که تا ۱۱:۳۰ خوابیدم!!

36_1_50.gif

خواهرم منو با دنگ و فنگ بیدار کرده!(آخه می دونید من بخوابم دیگه بیدار نمی شم...یه روز خونه

نیلو اینا خوابیده بودم نیلو فکر کرده من مردم انقدر بیدار نمی شدم بد بخت داشت سکته رو

میزداااا  !!!)36_11_23.gif

بعدش من کلاس داشتم و عین خیالمم نبود!!bl9.gif

حالا نوبت من بود که ساعتو ببینم و سکته رو بزنم!!

۵ دقیقه مونده بود به کلاسم و من با لباس خواب پای نت بودم!!!!!!

bb8.gif(این موقعیه که من ساعتو ندیدم!!)

waaaht.gif(این موقعیه که ساعتو دیدم!)

خولاصه به زور خواهر ۸ سالم آماده شدم برم بیرون و آماده ی بازخواست های پدر گرامی شوم)

bc1.gif:سناااااااااااا!من نیم ساعته پایین منتظرتم!!کجایییییییییییییییی!

و اخم تارا ، خواهر کوچکم!

bb9.gif:همش تقصیر این سنا بود...هی طول داد بابا جون

می خواستم بزنمش...دختره ی لوسه پاچه خوار پروووووووووووووووووووو

رفتم کلاس که یک دلدرد فجیع اومد منو گرفت!!!مردم تو کلاسمون!!

36_35_7.gif

احساس می کردم می خوام خودمو بکشم راحت شم از این دلدرد مزاحم!bl5.gif

اومیدم خانمان...آخیش...خونه ی گرم و لذیذمان آماده بود!

تو اون لحظه فکر کردم که خونه چقدر جای خوبیه!!!

یه شربتی خوردم نوش جانم شد...شما هم می خورید؟7_4_33.gif

تو رو خدا تارف نکنید!!اشکال نداره حساب کنید...

پولش میشه ۵۰ تا نظر!خواهش میشه!

بعد از میل کردن شربت گوارا نشستیم ماکارونی خوردن!!منم که میل نداشتم!!

احساس می کردم جای هیچ غذایی ندارم!36_19_7.gif(چقدر این آدمک چندشه!!)

حد اقل آدمک یاهو جلو خودشو می گیره بالا نیاره ولی این...خیلی راحته هاااااا!!

بابام طبق معمول از همه زود تر ناهارو تموم کرد و شروع کرد به مطالعه!!36_21_4.gif

حالا تارا ، خواهرم برای این که کم نیاره اونم نشست کتابه شاهنامه خوندن!!36_1_65.gif

منم نشستم به این دو انسان مفیده جامعه نگریستم!bc3.gif

تا بابام حواسش نبود رفتم ماکارونی رو ریختم تو قابلمه و تلپیدم تو نت!!bg4.gif

آی حال داد آی حال داد!!

چون بابام اصلا گیر نمیده!!خیلی خوفه بابای جیگمل خوشوله ی من!!2ef5el2.jpg

بعدش بابام با دوستش رفت بیرون !126fs4343671.gif

و این عند خوش حالی من بود!!و اما تارا اومد که من می خوام با کامپیوتر کار کنم...برو کنار!

4_14_6.gif:سناااااااااااااااااااا!بروو...نوبته منه...من کامپیوتر می خوااااااااااااااااااااااااام

منم با شیرین زبونی و کلک های مخصوص به خود راضیش کردم بره گم شه!نیلو می دونه این تارا

چه سیریشیه!

من=11_4_129.gif

تارا هم خر شد و رفت!

منم آهنگ آوریل گذاشتم و حسابی حال کردم و رقصیدم!!!36_22_31.gif

بعد گفتم بیام آپ کنم که اومدم!!!

البته بعد از بگو مگو ی دوباره با تارا!!10_9_210.gif

خب این همه نوشتم براتون...خاطره ی امروز خوب بود؟؟

نظر یادتون نره هااااااااااااااا!

من منتظرم..10_1_137.gif

بای

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت3:27 PMتوسط poisen eyes | |

Sun

سسسلللللاااااااممممم!!!Flower

خوفید؟؟؟Flower

میگم من تازه اینجا نویسنده شدم...اینم اولین اپ من تو این وبلاگه...خب همتونم که کمو بیش منو میشناسین دیگه...پس نیازی نیست تا درباره خودم توضیحی بدم...

بریم سراغ اپ...Viking

جملات پر کاربرد ایرانی

هر روز که از خونه خارج میشیم ( و البته بعضی ها هم هر شب از خونه خارج میشن که کاری به اونا نداریم ) و به سطح شهر پا میزاریم با جملات و عباراتی روبه رو میشیم که بسیار آشنا هستند و به عبارتی در تار و پود زندگی ما رخنه کرده اند!این مطلب قصد دارد به صورت اجمالی و گذرا نگاهی داشته باشد به 12 عبارت پر کاربرد در میان ایرانیان که به سمع و نظر شما میرسد:

1- هوی گوسفند چه خبرته؟!؟!

گوسفند در اصل به موجودی پشمالو و بی نزاکت گفته  می شود که اندک زمانی است پایش را در شهر گزارده(همون دهاتی) ولی ما امروزه به رانندگانی که چراغ قرمز را رد میکنند، رانندگانی که به محض سبز شدن چراغ و جهت یادآوری خاطره حنابندان مادر بزرگشان بوق های ممتد میزنند ،رانندگانی که  بسیار خرکی می رانند ، عابرانی که از وسط اتوبان رد می شوند و یا صف اتوبوس را رعایت نمیکنند ،بازیکنان تیم ملی فوتبال وقتی موقعیتی را خراب می کنند و کسانی که موقع راه رفتن پای دیگران را لگد میکنند می گوییم : هوی گوسفند چه خبرته؟!؟!

2-خفه شو آشغال عوضی بی شعور!

غیر ممکن است شما دختر باشید و تا به حال این جمله را نگفته باشید چون غیر ممکن است که تا به حال هیچ پسری به شما تیکه ننداخته باشد.در هر صورت تجربه نشان داده است دخترانی که اینگونه فحش های رکیک را می دهند در بین پسران طرفداران بیشتری دارند! پس دفعه بعدی که یک نفر در خیابان به شما چیزی گفت به جای به کار بردن این جمله رکیک خیلی راحت بگویید مزاحم نشو آقا من شوهر (و یا نامزد و یا هر کلمه مشابه دیگری) دارم!!!

3-از همه پسرها متنفرم!!!

از آنجایی که تب پیدا کردن بوی فرند (BF) در بین دوشیزگان دبیرستانی بسیار رواج پیدا کرده و یک جورایی از نان شب هم برای این عزیزان واجب تر است و از آنجایی که این نوگلان عمراً به پسر پایین تر از 25 سال پا بدهند و از آنجایی که یک پسر 25 ساله خیلی چیزها را میداند ولی یک دختر 16-17 ساله خیلی چیز ها را نمی داند پس طبیعی است که این وسط چه کسی باید گرگ شود و چه کسی قربانی....

طبق آمار های گرفته شده 99 درصد دختران دبیرستانی قبل از خوردن  100 عدد قرص دیازپام و خودکشی این جمله را بیان می کنند:از همه پسر ها متنفرم!

(با عرض معذرت از همه مارشالیزمه های دبیرستانی .شرمنده ایم.حقیقت تلخه دیگه)

4-بابا جون هر وقت خواستی بیای خونه 2 تا شمع هم بگیر. چون برق نداریم!

جمله ای که طی ماه گذشته بسیار پر کاربرد شده است و از آنجایی که هر حرف دیگری در این رابطه بزنیم تبدیل به یک انگل سیاسی میشویم و اینا پس دیگه چیزی نمیگیم و مثل شهروند نمونه میریم سراغ موضوعات کم خطرتر

5-الو! صدات قطع و وصل میشه.برو یه جا که آنتن داشته باشی!

طبق تحقیقات به عمل آمده به طور متوسط نیمی از زمان مکالمه با تلفن همراه در اقصی نقاط کشورمون صرف گفتن جمله بالا میگردد.شایان ذکر است در پاره ای از موارد جملات دیگری به جای جمله بالا به کار میروند که شامل همین مضمون هستند و عبارتند از:قطع و وصل میشی حاجی ، نقطه کور ایستادی صدات نمیاد ، برو اون خطت رو بفروش با پولش آدامس بخر، ای تو روح مخابرات و نیز مخابرات فلان فلان شده فلان زده فلان کش فقط بلده هی پول قبض بگیره!(به جای کلمه فلان فحش های مورد نظر را جایگذاری کنید)

6-آقای حسینی ، لطفاً یه کم راهنمایی کنید؟

منظور از جمله بالا مسابقات تلویزیونی و مجریان دلنواز و جایزه های نفیس(اعم از ساعت مچی و دیواری و رومیزی و زیر میزی و کنار میزی و اشتراک یک سال پوشک My Baby و دویست و چهل و نه تومان پول نقد و ...) و شرکت کنندگان بسیار باهوش (با بهره هوشی در حد جلبک های فتوسنتز کننده اعماق اقیانوس ها) می باشد.معمولاً عبارت « آقای مجری میشه یه راهنمایی بکنید؟» بعد از قرائت سوال توسط مجری بامزه و تو دل بروی برنامه ، توسط شرکت کننده که احتمالاً صغری 34 ساله و ترشیده و یا کرم علی 14 ساله و محصل می باشند ، پرسیده میشود(نگاهی به شرایط سنی و اجتماعی شرکت کنندگان این مسابقه،خود به تنهایی برای نشون دادن سطح نازل این برنامه ها کافیه). تا شرکت کننده محترم بتواند بعد از راهنمایی های مربوطه توسط مجری محترم (که بسته به آی کیوی شرکت کننده از حرکات موزون تا گفتن جواب مسابقه تغییر میکند) به جواب مورد نظر دست بیابد.  سوالات برنامه نیز می موضوعاتی همچون  آرامگاه خواجه حافظ شیرازی کجاست؟ ، تعداد انگشتان دست و یا پا در انسان چند تاست؟ ، علی دایی کیست ، چرا زن نمی گیری  و موضوعاتی از این قبیل می باشد.

7-ای بابا! آقای راننده، من هر روز این مسیر رو با تاکسی میام.دیروز 250 تومان بود.یعنی چی الان میگی باید 1250 تومان بدم؟!؟!

 در جایی که گنجشگکان میومیو می کنند و سگ ها جیک جیک  و گربه ها واق واق ، پس خیلی طبیعی است که صبح روز بعد کرایه را چند برابر کنند! (شرمنده همه مارشالی ها اگه این دو- سه تا جمله یه کم مبهم شد.باور کنید نمی تونستم واضح تر از این بنویسم.متوجهید که ....در ضمن آق رییس مارشال بنده باز هم متذکر میشوم که جنابعالی نفس بنده تشریف دارید!)

8-آقای دکتر مریض تخت دو که دیروز عملش کرده بودین، همین الان تموم کرد!

آقا جان من اشتباهات پزشکی هم جزئی از عمل های جراحیه!به فرض هم که یه دکتر متخصصی از هر 4 نفری که عمل می کنه 3 نفرشون میمیره.دلیل نمیشه که شما فکر کنید این بنده خدا سواد نداره و به خاطر پارتی و رابطه و اینا مدرکش رو گرفته! اصلاً اگه طرف آدم نکشه که بش نمی گن دکتر که! بابا جان اون یه چیزی حالیشه.طرف دکتره ها! گیر نده عزیزم.برو ماستتو بخور.به توچه طرف چه جوری و از کجا (منظور اوکراین نیست ها!) مدرکشو گرفته؟

9-شلام ژن.اون پنژره رو ببند شوژ میاد!(یعنی:سلام زن.اون پنجره رو ببند سوز میاد)

بحمدالله در زمینه  اعتیاد و معتاد پروری توانستیم بترکونیم و موفق شدیم سن اعتیاد را به حدود 14 الی 15 سالگی کاهش بدیم و اصولاً در این زمینه هیچ یک از استاندارد های جهانی برای ما رقمی به حساب نمی آیند. در هر صورت جمله بالا یکی از پرکاربردترین جملاتیه که هر روز میشنویم یا شاید هم خودمون به زبونش میاریم!

10-برخورد یک دستگاه مینی بوس با یک سواری حادثه آفرید!

خوب دیگه همه میدونیم خودرو هامون فرسوده اند و جاده هامون فرسوده تر و رانندگانمون خواب آلوده تر!

11- فرصت صد در صد برای آرش برهانی (بخونید بحرانی) و توپی که میزنه و حالا به اوت میره!!!

نیازی به توضیح نیست!

12-نریمان جان میشه با من ازدواج کنی؟!؟!؟

در این گیتی پهناور ، ما جوانان لایق و شایسته ای داریم که رویای ازدواج با آنان خواب و خوراک را از هر دختری می رباید: براتعلی پتو زاده (معروف به براد پیت) ، محمد رضا خان (یکی از شاهزاده های خاندان گلزاریه) ، جناب آقای علی سنتوری (البته قبل از اینکه وارد فاز خماریجات بشوند) ، انریکه گیلاس سیاس! و ..... همگی در زیبایی و ملاحت سر آمد هستند ولی با تمام این حرفها بنده نگارنده-اگر حمل بر خودستایی نشود-معتقدم حسن و جمالی که خداوند به این حقیر عنایت فرموده است صد و بلکه هزاران مرتبه بیشتر از جوانان این عالم است(با نهایت تواضع بنده نگارنده) لذا روزانه ده ها و بلکه هزاران بار با این جمله و درخواست روبه رو گردیده و چاره ای ندارم جز اینکه انسان های بسیاری را از خود دلزده و غمگین نمایم زیرا همانطور که میدانید راضی کردن همه آدمیان کاریست ناممکن!

GeminiGemini

مارشال                                                                                                     


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت9:8 AMتوسط ON3†$ | |

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم

 و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني

 و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد

 آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته.... 

پ.ن:اصلا" حوصله ی آپ کردن نداشتم ... مخصوصا" از نوع طولانیش ... ببخشید!!اصلا" کللللا" حوصله ندارم!!بازم ببخشید!!

پ.ن۲:این دعوا بچه بازی ای بیش نبود ... خوشم نیومد ... یه سری ناراحت شدن ...

پ.ن۳:نمیخوام چیزی بگم!!

پ.ن۴:اینم برای طولانی کردن آپ

پ.ن۵: ...

پ.ن۶:خب اگه حرفی داشتم تو ۵ میزدم دیگه!!
پ.ن۷:بای!!

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت1:21 PMتوسط Igneous | |

این چه وضعشه؟؟؟؟؟

چرا دعوا راه انداختین!!!نیلو تو چرا انقدر زود ناراحت میشی؟

تا جایی که یادم میاد آدمای با جنبه ای رو نویسنده کردم!

مهتاب...تو هم وقتی میبینی نیلو می خواد آپ کنه باید میذاشتی اون آپ کنه!

من باید براتون نوبتی کنم!

این جوری که نمیشه!نظم وب بهم خورده!!!

آپ بعدی ماله نیلو!

آپ بعدی ماله خودم!

آپ بهدیش ماله نیوشا!

آپ بعدی ماله مهتاب!

به همین ترتیب میریم جلو!

همه هم هم برای وبمون تبلیغ کنیم خوب میشه!

هر کسم بعد از آپش خودشو معرفی کنه(مشکلی تو قالب وجود داره که به زودی حل میشه!)

و هر نفری که آپ کرد یه تعداد نظری برای نظر به آپ خودش تعیین می کنه تا وقتی نظرات به اون

تعداد رسید آپ بعدی بشه!!

هر کسی که تعداد نظرات و بیننده هاش زیاد باشه , یه آپ اضافه براش در نظر می گیرم!

هر کسی هم که نوبتش نباشه و آپ کنه یه اخطار می گیره و در صورت اشتباه مجدد حذف میشه!

 

متشکرم...سنا(poisen eyes)  مدیر وبلاگ پاتوق بروبکس باحال

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت12:47 PMتوسط poisen eyes | |

سلام!

بر اثر اشتباهی...این آپ حذف شده است!

در فرصتی دوباره آنرا مجددا در وب می گذاریم.

متشکرم...مدیر وب!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت11:37 PMتوسط poisen eyes | |

سلاااااااااااااااااااام Helloحاررررررررتون خوفه ؟!؟!!

فورودمو تفریک نمیگین ؟!؟!؟

حتما" از خودتون میپرسین این که نوشتم وای بلگفا یعنی چی آره ؟!؟!؟

خوب میگوییم برایتان...:اومدم کلللی آپ کردم کللی زر زر خوشمل کردم بد بلگفا طبق عادتش قاط زد همه پرررر .... .

فغاااااااااان از این بلگفا ...خلا۳ دیگه اینجوریاس باید از اول بذارم ... .

نصفش که یادم رفته ...تابستون خوچ میذگرررررررررررره ؟!؟!؟

الان ساعت ۶:۴۰ است  صدای نیوشا از بلگفا ... !!!!!

ساعت ۵ بیداریدم رفتم وبم دیدم خبری نیسگفتم بیام اینجا آپ کنم دلمان وا گردد .!.!.!.!

پارسال نت فضایی دارا بود بسیار شادمان امسال همه دپ گردیده اند

منم که خواب بد دیده بودم از خواب پریده بودم گفتم بیام نت را شادمانی بخشم

~~~~>>>نتیجه ~~~>>>

اومدم دیدم نیلو اول صف وایساده میگه آپ بعدی مال منه!؟!؟!؟!؟

گفتم ای بابا اینا باز سر آپیدن دعوایشان شد  ... .

پیش خود گفتم یک آدم بی طرف نیاز است برای آپیدن Libra 

هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ما هم که متولد ماه مهر و ....

خوب پس ما آپ کردیم

منو نیلو نداریم که مگه نه ؟!؟!؟ ~~~>>>

البته که نـــــــــــــــــــــــــع ...!.!.!.!.

 و اینک نیلو وارد می گردد ~~~~>>>  

و اینک نتیجه ی دعوا ~~>>~~~>>>هــــــــــــــــــــــی نیلو بی تربیت

البت اون که داری کتک می خوره منم .... .

نیلو تازگیا دپ شده داره عقده هاشو سر من در میاره ~~~>>>

خوب دیگه ب۳ من آپ کردم که از دعواهای احتمالی بین نیلو و غیره جلوگیری بشه دیگه

ای بابا ما با جان فشانی کار می کنیمFor You

خوب دیگه من باید برم وب خودشم آپ کنم Computer

تشریف بیارین اونجا خوشحال می گردیم

رفقای ما که کم نظر میدن شما بیاین نظر بدین

خوب دیگه کاری باری ؟!؟!؟

ما می رویم تا شما هم بیایید

تا بــــــــــــــــــــــد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                                     منبع : ☺♥☻بودن یا نبودن ؟!؟! ☺♥☻

بعدانوشته : اینجانب شصخا" امید داریم که از زر هایمان خرسند گردیده باشید

~~~>>نتیجه~~~>>>

بعدالنوشته ۲ : بااااااور کنین اگه نظر ندیــــــــــــــــن آپمو حلالتون نمی کنم

بعدالنوشته ۳ : دهن گشادی زیاد موجب :می گردد

بعدالنوشته ۴ : به منبع هم سری بگردانید

بعدالنوشته ۵ : چون قالب سیاه این آدمکا درس دستشون دیده نمیشه

نوشته شده توسط : نیوشا جـــــــــــــــــــــــــــــــــون

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت7:24 AMتوسط nioosha | |

سلام ، خوبین؟ منم خوبم. اینم ادامه داستان راز خونین:

بلاخره روز تولد رسید و آوریل به کمک لی لی ، تنها لباس مهمانی اش را پوشید. لی لی پس از پوشاندن لباس بر تن آوریل ، گفت:دیگه بهت سفارش نکنم! کیک را با دست نخور - وقتی بهت می گویند ساکت ، بگو چشم و آرام باشین سر جایت – سر باز کردن کادو ها با کسی بحث نکن و...

جیل با عجله وارد اتاق شد و گفت:خانم برگ بات بزرگ آمده اند خانه ما.

لی لی:باشه الان میایم ، ازش پذیرایی کن تا من به آوریل یک سر و سامان کوچک بدهم.

و بعد رفت در گوش جیل گفت:به اون چرندیات گوش ندی ها!باورت نشه یک وقت!

جیل:نه بابا مگه من بچم؟!

آوریل با عصبانیت گفت:مگه من چمه؟

جیل:کسی به تو چیزی نگفت که!

آوریل:چرا ، تو گفتی ، مگه بچه ها چشونه؟!

جیل با پوزخند آوریل را بغل کرد و گفت:ببخشید پرنسس کوچولو من ، خداحافظ.

جیل این را گفت و بعد آوریل را بوسید.

لی لی هم آوریل را تا دم در راهی کرد ولی بعد از آن را با دوستانش می رفت چون خانه آلبرتینا به خانه بیلسون ها نزدیک بود.

بعد از تولد ، آوریل پکر بود ولی به هر حال مجبور بود که با دوستانش به خانه برگردد.

سر راه یکی از دوستانش پیشنهاد کرد که در پارک همان نزدیکی ها بازی کنند و آوریل هم با آنها رفت.

آوریل حس ششم قوی داشت و برای همین هم کمی نگران بود ولی چون به آن توجهی نکرد اتفاقاتی می افتاد که حواس او را جمع کند.

مثلاً وقتی آوریل سوار تاب شد و کمی آن را تند کرد ، یک بچه 3 ساله از جلوی تاب رد شد و او هم مجبور شد تاب را نگه دارد تا بهش نخورد و همین باعث شد که به زمین بیوفتد.

یا مثلاً وقتی سوار الّا کلنگ شد ، نتوانست تعادلش را حفظ کند و با باسن خورد زمین.

بلاخره به خودش آمد و به زور با دوستانش خداحافظی کرد و به طرف خانه حرکت کرد.

وقتی به خانه رسید ، شک نداشت که اتفاقی بیوفتد ، ولی فکر نمی کرد که همچین اتفاقی بیوفتد!

خب ، این قسمت هم که تمام شد. دوستام که این داستان را خوندند ، گفتن قشنگ نیست ، پس اگه خوشتون نیومد ، بدون خجالت بگیناااااااااااا! چون یه داستان تین اجری (Teen Ager) قشنگ هم دارم ، می تونم اونو بذارم. در هر حال نظرا باید از 30 تا بیشتر باشه.در ضمن لطفاً در ثسمت نظرات ، چت نکنید!!!
باااااااااااای

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت6:40 PMتوسط | |

سلام ، خوبین؟ من Whoo Girl ، نویسنده ی جدید این وبلاگم و فقط داستان می نویسم! امیدوارم بتونم مطالب جالبی د راین وبلاگ بذارم و درضمن ، از Poisen ٍEyes ممنونم که منو به عنوان یکی از نویسنده ها و عضو این وبلاگ زیبا پذیرفت. خب ، امروز براتون داستانی تخیلی و کمی هم ترسناک آماده کردم ، ببینید و لذت ببرید:

نزدیک ماه آپریل بود و آوریل خوش حال تر از موقع هایی که نزدیکه کریسمس هست ، بود.

آوریل دختر 9 ساله ای بود که از کریسمس و هدیه های آن بسیار لذت می برد.ولی بیشتر از آن ، وقتی خوشحال می شد که قراره ماه آپریل برسد ، آخه اسم آوریل شبیه اسم آپریل است.وقتی که ماه آپریل نزدیک می شد ، آوریل ، هم از تعطیل شدن مدارس خوش حال بود ، هم از رسیدن آن ماه زیرا خانواده برگ بات (همسایه پایینی آوریل)با خانواده بیلسون(خانواده آوریل)معاشرت داشتند و تقریباً بیشتر رفت و آمدها در تابستان شروع می شد.آوریل با پسر خانواده برگ بات (یولی)بازی می کند و بیشتر وقت ها بهش پُز می دهد.یولی 10 سالش بود و پدرش را هم از دست داده بود ، او با مادر و مادربزرگش زندگی می کرد. خانواده بیلسون که شامل:آوریل- لی لی بیلسون(مادر آوریل)-جیل بیلسون(پدر آوریل)بود ، به خاطر تنها نبودن مادر و مادربزرگ یولی ، با آنها زیاد معاشرت می کردند.البته بماند که لی لی هر موقع کسی را گیر می آورد ، حدود 3 ساعت سرش را می خورد.آوریل همیشه از آلبرتینا حرف می زد.آلبرتینا هم کلاسی آوریل است ، درسش هم از همه کلاس بهتر است ، خوب نیست بگویم ولی آوریل به او حسودی می کند ، با این حال در خانه بیلسون ها همش حرف آلبرتینا است.

روز سوم یا چهارم تابستان بود که آلبرتینا به آوریل زنگ زد و او را برای روز سه شنبه هفته بعد ، ساعت 5 بعد از ظهر دعوت کرد و گفت که تولدش است.

آوریل از خوش حالی توی پوست خود نمی گنجید.لی لی هم بی تابی می کرد و می گفت:وای ، چرا تلفن دوستم اشغال است؟!

جیل هم طبق معمول داشت با ساعت مچی اش ور می رفت.

آوریل هم که دید کاری برای انجام دادن نیست ، رفت دنبال یولی تا باهم طناب بازی کنند.

آوریل زنگ در خانه یولی را زد و خانم برگ بات بزرگ(مادربزرگ یولی) در را باز کرد و گفت"چی می خوای دختر ؟ یولی هنوز خوابه ، من داشتم روی یک قتل تحقیق می کردم"

آوریل با پوزخند گفت:چی! هنوز خوابه؟

خانم برگ بات بزرگ"آره ، مگه نشنیدی چی می گم؟دارم روی یک قتل تحقیق می کنم ، سر به سرم نزار که تنبیه می شی"

آوریل با بی خیالی گفت:خب ، باشه ، هر موقع بیدار شد بهش بگویید که من دارم توی پارکینگ طناب بازی می کنم ، البته اگه تا یک ساعت دیگه بیدار نشد ، قبل از گفتن این حرف ، بهش بگویید ، ساعت خواب یا تنبل یا یک چیزی توی این تیپ ها باشد یا اصلاً بهتره بهش بگویید...

ولی تا قیافه خانم برگ بات بزرگ را دید پا به فرار گذاشت.

آوریل هیچ وقت حرف های خانم برگ بات بزرگ را باور نمی کرد و در خانه اسم او را "قلدر" خطاب می کرد.

یولی پس از 13 دقیقه آمد توی پارکینگ و با بی اعتنایی گفت"وقتی از خواب بیدار شدم و فهمیدم که قراره بیایم و باهات بازی کنم ، خیلی خوش حال شدم ولی وقتی شنیدم که مادرم دارد پای تلفن به عمم چیزی می گوید ، حالم گرفته شد"

آوریل هم با بی اعتنایی گفت:چی گفت؟

یولی هم که علاقه مند شده بود کمی طناب بازی کند ، گفت"می گفت که قراره در طول تابستان ، یولی را بیارم پیشت تا باهاش درس زبان کار کنی.می دانی که عمه من در یک شهر دیگر زندگی می کند و اگر من بروم تا آخر تابستان دیگه همدیگر را نمی بینیم"

آخه می دانید ، عمه یولی معلم است و در شهر لیورپول زندگی می کند.

آوریل:خب ، پس من تا 3 ماه راحتم!

یولی هم خداحافظی خشکی با آوریل کرد و رفت تا بار سفرش را ببندد و برای ساعت 1 ظهر حاظر باشد.

اما از شانس بد آوریل ، خانم برگ بات بزرگ به سفر نمی رفت و چون حالا تنهای تنها شده بود ، بیشتر وقت ها به خانه بیلسون ها می آمد.

خوب بود؟ اگه بود نظر بدیداااااااااا! به قول برو بچه های باحال این وبلاگ ، اگه نظرا از 20 تا بیشتر بشه ، بقیه را هم می ذارم. (انتظار بیشتر از 20 تا را ندارم چون اولیین آپمه و منو خوب نمی شناسید و با نوع داستانام آشنا نیستید!)
راستی ، من در 2 وبلاگ دیگه هم نویسنده ام! یکی تنهایی (شخصی) و یکی هم گروهی.
گروهی: hsm1-khanar.blogfa.com
تنهایی یا همان شخصی: khahar.blogfa.com
گروهیه اسمش هست: وبلاگ خبری HSM که تازگی ها هک و سپس حذفش کردن و ما مجبور شدیم یکی جدید بزنیم ، بنابراین انتظار نمی ره که آپ ها (پست ها) از 3 الی 4 تا بیشتر باشه دیگه!
شخصیه اسمش هست: وبلاگ خبری تازه وارد های هالیوودی
بهم سر بزنید ، باااااااااااای

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت3:20 PMتوسط | |

18 دليل محكم براي اينكه به مرد بودن خود افتخار كنيد:

01- هميشه از نام خانوادگي شما استفاده مي‌شود.
02- مدت زمان مكالمه‌ي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است.
03- براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد.
04- در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي‌كنيد.
05- دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند.
06- جنسيت شما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست.
07- لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.
08- ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد.
09- همكارانتان نمي‌توانند اشك شما را در بياورند.
10- اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمي‌گيرد.
11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است.
12- با يك دسته گل مي‌توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد.
13- وقتي مهمان به خانه‌ي شما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد.
14- بدون هديه مي‌توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد.
15- مي‌توانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد.
16- حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيد.
17- ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد.
18- بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد... و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به مرد بودن خود افتخار كنيد.



18 دليل محكم براي اينكه به زن بودن خود افتخار كنيد:

01-  نام هر گل و زيبايي در طبيعت است را روي شما مي‌گذارند.
02- هنگامي كه رنگ پريده يا بيمار هستيد با كمي وسايل آرايش مي‌توانيد خود را زيباتر كنيد و هيچ كس هم از شما ايرادنمي‌گيرد( كاري كه بسياري از آقايان مد روز يواشكي انجام مي‌دهند(.
03- تمام شاعران ايران زمين در وصف گل روي شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروي شما را ستوده اند.
04- مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبيا بخريد.
05- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.
06- عمرتان بسيار طولاني است.
07- آنقدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي‌آوريد.
08- هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كمتر گرفتار رفيق ناباب مي شويد.
09- هرگز در حمام خود را گربه شور نمي كنيد.
10- بزرگ شده ايد و كمتر براي طرفداري از تيم قرمز و آبي يا اين حزب و آن حزب جلز و ولز كرده و كركري مي خوانيد.
11- ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب بنوشد.
12- عشق و هنر ابداع شماست.
13- هميشه جوان تر از سنتان هستيد و هيچ كس نمي داند شما چند ساله ايد.
14- از سن 9سالگي به بلوغ عقلي و جسمي مي‌رسيد و حالاحالاها بايد بدوند تا به پاي شما برسند!.
15- بهشت زير پاي شماست.
16- اگر موهايتان مرتب نبود يا وقت براي مرتب كردنشان نداشتيد، با سركردن يك روسري قضيه حل است.
17- هميشه در كيفتان آينه داريد و موقعي كه در سلف سرويس دانشگاه قورمه سبزي مي‌خوريد يك دانه لوبيا لابه لاي سبيلتان جا خوش نمي كند.
18- هميشه تميز ونظيف و خوشبو هستيد … و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به زن بودن خود افتخار كنيد.


پ.ن۱:فالب جدید خوبه؟
پ.ن۲:این وب همچنان عضو جدید می پذیرد!

پ.ن۲:با تشکر از www.pk-shiton.blogfa.com

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت4:24 PMتوسط poisen eyes | |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به دوستای گلم.

خوبید؟؟سرو حالید؟؟من عالیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.

مرسی تبسم گلم از دعوتت.

من ۱۰ تا چیزی که دوست دارم.

۱.نت

۲.دوست خوبی مثل نیلو ی گلم

۳.نظرای شما

۴.رمان خیالی و عاشقونه

۵.پیاده روی

۶.تنهایی

۷.احساس

۸.خوابیدن و خوردن ( غذا ها!!)

۹.مدرسه

۱۰.قبولی تیزهوشان در مرحله ی دوم(من همین جمعه امتحان دارم.ساعت۸.وااااااااای!!)

چیزایی که دوست نمی دارم

۱.بی احساسی

۲.مغروری بیش از حد

۳.خود گم کردن ( متنفرم!)

۴.خر خونی(اه اه اه)

۵.خبر چینی

۶.دروغ(نیلو من دروغ می گم به مامانم؟؟نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه)

۷.نیلوی غمگین و دپرس

۸.عشق و عاشقی مفرط

۹.شلوغی جمعیت

۱۰.پر حرفی

حالا بریم سر ادامه ی داستان.وای خیلی ذوق دارید.پس نمی ذارم.هه هه هه!خب ببخشید

برید بخونید

راحله دیگه نتونست جلوی افسون چشمهای باربد طاقت بیاره و گفت : باشه عزیزم ، من به خاطر تو از خونه فرار میکنم ، تا بهت ثابت بشه از هیچ کاری برای زنده نگهداشتن عشقمون دریغ نمیکنم . من این سد رو میشکنم و عشقمونو از پشتش آزاد میکنم ... باربد حالا باید چی کار کنم ؟

برق خوشحالی در چشمان باربد نشست .

باربد : ممنونم راحله . واقعا تو بهترین هدیه خدا برای من بودی . واقعا نمیدونم باید در مقابل این همه احساس پاکت چی کار کنم ...  عزیزم تو کاری نمیخواد بکنی . فقط فردا صبح وسایلتو جمع کن و توی کیف مدرست بذار و به جای مدرسه بیا به آدرسی که بهت میدم . بعدشم دیگه هیچ وقت به اون خونه برنمیگردی تا خونوادت بفهمن چه جواهری رو از دست دادن .

باربد روی تکه کاغذی ، آدرس مورد نظرشو  نوشت و به راحله داد و بعد از هم خداحافظی کردند . راحله به خونه برگشت و یکراست به اتاقش رفت . راحله تصمیم عجولانه ای گرفته بود . او نمیدونست بعد از فرار چه حوادثی در انتظارشه . راحله فقط به باربد فکر میکرد و قولهایی که به یکدیگر داده بودند . باربد به راحله قول داده بود که خوشبخت ترین زن روی زمینش میکنه . پس جای نگرانی ای برای راحله نبود ، راحله خوشبختیه واقعی رو در نزدیکیه خودش میدید .

اون روز گذشت و صبح روز بعد راحله وسایل مورد نیازش مثل شناسنامه و غیره رو داخل کوله پشتیش گذاشت . راحله بعد از اینکه نگاه سیری به اتاقش انداخت ، از اتاق بیرون آمد و به هوای مدرسه از خونه بیرون زد .

دلشوره ای عجیب بر دل راحله افتاده بود . پاهایش میلرزید و سرگیجه داشت ، برای یک لحظه از فرار پشیمون شد ، اما وقتی یاد حرفهای شیرین باربد و کتکهای سخت پدرش افتاد ، دست از پشیمونی برداشت و با سینه ای ستبر به سمت تنها عشقش باربد رفت . راحله به باربد که کنار خیابون منتظرش بود رسید و سلام کرد .

راحله : عزیزم زیاد که منتظرم نشدی ؟

باربد : هیچی برای من قشنگ تر از انتظار برای تو نیست . .. عزیزم دیگه فکراتو کردی ، پشیمون نمیشی ؟

راحله  مسیر نگاهشو از باربد دزدید  و به زمین چشم دوخت و گفت : نه ، من تا وقتی کنار تو هستم پشیمون نمیشم . باربد قول میدی نذاری هیچ وقت از کاری که کردم پشیمون بشم .

باربد : قول میدم ... حالا بهتره از اینجا بریم .. خوبیت نداره ما رو با هم ببینن .

باربد و راحله راه افتادن .

راحله : حالا میخوای کجا بریم ؟

باربد : میخوام ببرمت خونمونو  به مامانم نشونت بدم . میخوام بهش نشون بدم چه عروس خوشگلی براش پیدا کردم .

باشنیدن حرفهای باربد ، عرق خجالت روی تن راحله نشست . راحله اصلا فکرشو نمیکرد روزی برسه که بتونه به عنوان همسر قانونیه باربد در کنارش راه بره ، اما این رویا برای راحله در شرف به حقیقت پیوستن بود .

ساعت نزدیکای ۱۲ ظهر بود که راحله و باربد پشت خونه ای ایستادند ، راحله تا حالا به این مناطق نیامده بود ، حتی اسم خیابونهاشم نمیدونست چیه . 

باربد زنگ خونه رو فشار داد و چند لحظه بعد صدای مردی از آیفون بیرون آمد .

( کیه ؟ )

باربد : منم .. باربد .

... : سلام .. آوردیش ؟

باربد : آره همراهمه .

... : عالیه . در رو  باز میکنم  .

و بعد در با صدای کلیک خفه ای باز شد .

راحله : این کی بود ؟

باربد کمی دستپاچه شد و گفت : این ... هیچکی . برادرم بود .

آنها از پله ها بالا رفتند و پشت در بسته ای رسیدند . باربد با دست چند ضربه به در زد که در باز و وارد شدند .

راحله اصلا انتظار دیدن چنین جایی رو نداشت . دود سیگار چون ابری بر بالای اتاق جمع شده بود . داخل خونه یک پسر حدودا ۲۲ ساله و دو دختر حدودا ۲۵ ، ۶ ساله حضور داشتند که لباسهای زشت و زننده ای به تن داشتند  . پسر به سمت راحله آمد و دستشو برای دست دادن به سمتش دراز کرد . راحله از طرز نگاه و خنده روی لبان پسر اصلا خوشش نیومد ، برای همین خودشو یک قدم عقب کشید و پشت باربد مخفی شد .

باربد قه قه ای زد و گفت : راحله جان یه کم خجالتی تشریف دارن ، اما امروز دیگه خجالتشو میذاره کنار .

یکی از دخترها جلو آمد و باربد گفت : سفارشامو آوردی ، اگه نیاورده باشی نمیزارم کارتو بکنی ها .

باربد لبخندی زد و گفت : نه برات آوردم ، خوبشم آوردم .

باربد به سمت دختر رفت و بسته ای رو به دستش داد و بعد به سمت در رفت و اونو قفلش کرد .

راحله از حرفها و حرکات باربد چیزی نمیفهمید ، اصلا نمیدونست چرا باربد اونو اینجا آورده ، جایی که دو تا دختر هرزه و کثیف وجود دارند .

باربد به طرف راحله رفت و دستشو گرفت و انو روی کاناپه نشوند و بعد ازش خواست تا مانتو و مقنعه شو در بیاره . راحله اول مخالفت کرد ولی بعد که ناراحتیه باربد رو دید مقنعه و مانتوشو در آورد . باربد نگاهی به اندام ظریف راحله انداخت و بعد اومد کنارش نشست و دستشو توی دست گرفت و اونو بوسید . راحله از خجالت سرخ شده بود و حرارت بدنش بالا رفته بود . دوست داشت با باربد از اونجا میرفت . برای همین گفت : باربد : کی میخوایم از اینجا بریم .

ناگهان آن پسر دیگر که اسمش امیر بود ، جلو رفت و گفت : کجا راحله خانم ، شما تازه تشریف آوردید ؟

راحله نگاهی به امیر کرد . امیر با نگاه هیزش به راحله و اندام خوش تراشش خیره شده بود . ترسی عجیب بر  دل راحله حاکم شده بود ، راحله نگاهی به اطرافش کرد ، از اون دو تا دختر دیگه خبری نبود ، انگار آب شده بودن و رفته بودن توی زمین ، امیر اومد روی کاناپه و طرف دیگه راحله نشست . ترس راحله بیشتر شد . راحله خودشو به طرف باربد کشید . باربد دستشو روی پای راحله گذاشت و بعد اونو محکم توی بغل کشید و لبانشو روی لبان راحله گذاشت و اونارو چندین بار بوسید .

راحله گیج شده بود ، ترسیده بود ، پشیمون شده بود ، اما دیگه دیر شده بود . راحله از نگاه کردن به چشمهای باربد و امیر میترسید ، چون میدونست شیطان در چشمهای اونا خونه کرده .

راحله خودشو از بغل امیر بیرون کشید و به طرف در دوید که امیر خودشو سریع بهش رسوند و اونو به طرف باربد پرت کرد .

راحله گریش گرفته بود ، اصلا فکر نمیکرد باربد به این شکل بهش خیانت بکنه .

باربد بالای سر راحله اومد و اونو از زمین بلند کرد . راحله جیغ میزد و فریاد میکشید . باربد دستشو جلوی دهان راحله گذاشت و امیر مشغول در آوردن لباسهای راحله شد ... و در یک چشم به هم زدن شرافت و نجابت دختری معصوم چون راحله توسط دو گرگ انسان نما دریده شد .

بعد از اینکه کار باربد و امیر تمام شد ، راحله رو که به شدت گریه میکرد و مثل ماری به خودش میپیچید و مادرشو صدا میزد ، رها کردند و از خونه بیرون آمدن . راحله خیلی کوچک بود ، خیلی کوچک برای اینکه توسط دو نامرد به بدترین نحو مورد تعرض قرار بگیرد .

راحله همان طور که گریه میکرد ، نوازش دستی رو روی پوست صورتش احساس کرد . راحله نگاه کرد و دید یکی از آن دو دختر است که بالای سرش آمده است . دختر که اسمش لیلا بود ، راحله رو در بغل گرفت و ساعتها پا به پای راحله گریست .

راحله نمیتونست باور کنه چه بلایی سرش اومده ، نمیتونست باور کنه باربد ، باربدی که به اندازه تمام دنیا دوستش داشت بهش خیانت کرده باشه .

بعد از اینکه راحله کمی آرام شد ، سر صحبتش با لیلا باز شد ، لیلا هم مثل راحله بود ، دختری فراری که توسط پسری اغفال شده بود و از خونه گریخته بود و حالا در دام فساد و اعتیاد اسیر شده بود . لیلا و راحله دردهای مشترکی داشتند ، هر دو اسیر دام انسانهایی حیوون صفت شده بودند ، اما راحله نمیتونست باور کنه ، باربدش یک حیوون باشه ، یک انسان گرگ نما ، نه ...  باربدش نمیتونه تا این حد پست باشه ، اصلا امکان نداره باربد تا این حد پست بشه ، راحله مطمئن بود که باربد اونو اینجا تنها  نمیذاره ، مطمئن بود که باربد به دنبالش میاد .

راحله اون شبو خونه دخترا موند به این امید که شاید فردا باربد به دنبالش بیاد .

صبح شد . راحله غمگین و ناراحت پا به روز جدید گذاشت ، غمگین و فریب خورده .

ساعت از ۱۱ ظهر گذشته بود که صدای زنگ خونه به صدا در آمد ، لیلا رفت و در باز کرد و باربد وارد خونه شد . با دیدن باربد ، نور امیدی در دل خسته راحله دمیده شد ، به طوری که تمام بلاهایی رو که دیروز به سرش آورده بود رو فراموش کرد و با آغوشی باز به اسقبال باربد رفت . باربد سلام کرد و راحله با گرمی جوابشو داد . راحله به حدی باربد رو دوست داشت که از دیشب تا اون روز هزار دلیل و بهونه برای کار دیروز باربد تراشیده بود و اونو پیش خودش بی گناه جلوه داده بود تا بتونه راحت تر اونو ببخشه . اما آیا باربد لیاقت این عشق صادقانه و غل و غش راحله رو داشت ؟

باربد : راحله ما باید هر چه زودتر از اینجا بریم .

راحله : چرا منو اینجا آوردی که حالا میخوای ببری ؟

باربد سرشو پایین انداخت و گفت : نمیدونم .

راحله : باربد چرا ... چرا اون کارو با من کردی ، باربد چطوری دلت اومد ، باربد چرا چرا از من در مقابل امیر دفاع نکردی ؟ باربد اصلا ازت انتظار نداشتم .

باربد همان طور که سرش پایین بود گفت : نمیدونم اصلا نمیدونم ، راحله الان نمیتونم برات توضیح بدم ، بذار بعدا توضیح بدم ، اصلا عزیزم میخوام به عنوان معذرت خواهی برات یه کادو بخرم

راحله با خوشحالی : چه کادویی ؟

باربد : حالا تو بیا ، بعدا میفهمی .

راحله خوشحال و مسرور از لیلا و اون یکی دختر دیگه که نامش پریسا بود خداحافظی کرد و همراه باربد از خونه بیرون آمد .

راحله : باربد ... اون بسته که دیروز دادی به پریسا چی بود  ؟

باربد : کدوم بسته ؟

راحله : همون که دیروز اول ورودت به پریسا دادی !

باربد : اها ، اون چیزی نبود ، فقط یکم مواد برای لیلا و پریسا بود .

راحله با ناباوری : یعنی .. یعنی تو برای لیلا و پریسا مواد تهیه میکنی ؟

باربد : خب آره ، اونا از مشتریهای خوب من هستن ، یعنی من کاری براشون نمیکنم فقط پولو ازشون میگیرم و موادو بهشون تحویل میدم .

راحله : ولی میدونی این کار خلافه ، میدونی اگه دست پلیسا بیفتی باید بری چند سال زندون ... باربد اگه تو بری زندون من چی کار کنم ، اونوقت من دق میکنم که .

باربد با عصبانیت : کی گفته من میرم زندون ، تو هم بهتره دیگه ساکت شی .

راحله ساکت شد و تا مقصد دیگه حرفی نزد . باربد و راحله به یکی از پاساژهای خیابون جردن رسیدن ، باربد وارد یک مانتو فروشیه بزرگ شد و راحله هم به دنبالش وارد شد .

باربد با لبخند : خب عزیزم به خاطر معذرت خواهی برای کار دیروز میخوام به عنوان کادو  برات یک مانتوی خوشگل بخرم ، حالا خودت یکی رو انتخاب کن .

راحله : وای باربد ، چقدر تو مهربونی ، ولی این مانتوها خیلی گرونه ، بهتره بریم یه جای دیگه که مانتوهاش ارزونتر باشه .

باربد : قیمتش اشکلی نداره ، فدای یه تار موی تو . عزیزم تو فقط مانتو رو انتخاب کن .

راحله با خوشحالی به سمت مانتوهایی که رنگ روشن داشتن رفت و یکی رو انتخاب کرد و به باربد نشون داد .

راحله : عزیزم این قشنگه .

باربد : آره خیلی قشنگه ، فکر کنم به تنت بیشتر قشنگ بشه . بهتره بری تو اتاق پرو ، تنت کنی تا بعد نظر قطعیمو بدم .

راحله مانتو رو به دستش گرفت و به اتاق پرو رفت و ظرف مدت کوتاهی اونو پوشید . اما وقتی بیرون امد ، باربد رو ندید ، به این طرف و اون طرف رفت ، اما فایده ای نکرد ، انگار باربد آب شده بود و رفته بود توی زمین . راحله وقتی چندین بار از این طرف مانتو فروشی به آن طرفش رفت ، خسته و درمانده به سمت یکی از فروشنده ها رفت و نشونی باربد رو بهش داد و پرسید آیا اونو دیده یا نه ؟ که فروشنده گفت : همون وقتی که شما وارد اتاق پرو شدید ، اون آقا با سرعت از مانتو فروشی خارج شدن .

راحله یخ کرد ، انگار سطلی آبی یخ روی پیکرش ریختند ، یعنی ممکنه باربد منو ترک کرده باشه ، ممکنه منو تنها گذاشته باشه ، ممکنه دیگه برنگرده و ... . و سوالهای بسیار دیگری که بر مغز راحله هجوم آورده بودند .

راحله دوباره به اتاق پرو رفت و مانتوی خودش رو پوشید و از مانتو فروشی بیرون آمد . کمی از این طرف به آن طرف رفت تا شاید باربد رو پیدا کنه ، اما هیچ اثری از باربد نبود .

یک دو سه و ساعتهای دیگر  در پی یکدیگر آمدند و رفتند و ولی خبری از باربد نشد ... حالا برای راحله یقین شده بود که باربد اونو تنها گذاشته و رفته است ،  برایش یقین شده بود که فریب یک مار خوش خط و خال به اسم باربد رو خورده است ، فریب کسی که از نام مقدس عشق برای رسیدن به اهداف شوم خودش استفاده کرده بود ، تنفری در دل راحله جوونه زده بود ، تنفر نسبت به باربد که چه راحت اونو به بازی گرفته بود و بعد از سو استفاده مثل یک آشغال اونو به دور انداخته بود . راحله پشیمون بود ، پشیمونه پشیمون ، ای کاش میتونست به خونه برگرده ، اما حیف ... حیف که تمام پلها رو پشت سرش خراب کرده بود ، افسوس که برای راحله دیگر بازگشتی نبود .

صدای جمیله در گوش راحله میپیچید و حرفهایش مثل تیر در مغز راحله فرو میرفتند :(( راحله دوستیهای خیابونی آخر و عاقبت نداره ، هیچ دختری از این دوستیها خیر ندیده ، راحله آخرش سرت به سنگ میخوره و بعد میفهمی من راست میگفتم ، راحله من پسرها رو میشناسم ، هیچ وقت یک پسر نجیب ، دنبال گمشده اش در کوچه و خیابونا نمیگرده ، کوچه و خیابونا جای دلهای هوسبازه ، دلهایی که فقط و فقط یک چیز میخوان و اون سواستفاده از ما دختراست ، دخترهای ساده ای که گول حرفهای قشنگ و ظاهر فریبنده همون دلهای هوسباز رو میخورن . راحله پایان این دوستیها برای همه یکیه ، و اون پشیمونیست ، پشیمونی و پشیمونی ، پشیمونی به خاطر عمر عزیزی که به خاطر یک عشق بیهوده تلف شد و آبرویی که به خاطر یک عشق پوشالی ریخته شد . ))

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــای

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت1:12 PMتوسط poisen eyes | |

 

سلام به دوستان گلم . راستی من تیزهوشان قبولیدم هااااااا.تبریک بگید

بعد این داستان رو بخونید خیلی قشنگه.اگه کپی هم کردید منبع رو بزکرید.

نظر فراموش نشه.اگه نظرا بیشتر از ۲۰ تا بشه قسمت ۲ رو هم میزارم.بای

 

راحله توی خونه نشسته بود و برای تماس دوست پسرش باربد بیقراری میکرد . راحله تازه ۱۴ ساله شده بود و ۳ ماه پیش در راه مدرسه با باربد آشنا شده بود ، باربد از اون تیپ پسرهایی بود که به راحتی میتونست دل دخترها رو اسیر خودش کنه ، پسری خوش تیپ و چرب زبون که توی این مدت کم تونسته بود همه چیز راحله بشه و روی تخت پادشاهیه قلبش  حکمفرمایی کنه .راحله چیز زیادی در مورد باربد نمیدونست ، راحله شیفته ظاهر زیبا و حرفهای دل نشین باربد شده بود ، برای راحله خیلی زود بود که وارد این بازیهای عشقی بشه ، اما او فقط و فقط به باربد فکر میکرد .

راحله از اون دخترهای رمانتیک و عاشق پیشه بود ، از اون دخترهایی که تشنه عشق و محبت هستند ، حالا هر عشق و محبتی که میخواست باشه و از طرف هر کسی اعمال بشه .

باربد قولهای زیادی به راحله داده بود ، از جمله قول ازدواج . راحله به روزی فکر میکرد که با لباس عروسی در کنار باربد ایستاده بود و دست در دست او به روی تمام دخترانی که با نگاهی پر از حسد به او خیره شده بودند ، می خندید .

صدای زنگ تلفن رشته افکار راحله رو  پاره کرد . راحله سریع از جا بلند شد و به سمت تلفن خیز گرفت و قبل از اینکه بذاره کس دیگه ای گوشی رو برداره ، گوشی رو برداشت و سلام کرد و بعد این سلام گرم باربد بود که به پیشواز سلامش اومد .

راحله نگاهی به اطرافش کرد و وقتی مطمئن شد کسی  کنارش نیست به آرومی گفت : خوبی عزیزم ، چرا اینقدر دیر زنگ زدی ، میدونی من از کی منتظرت بودم ، فکر نکردی نگرانت بشم .

باربد : الهی من بمیرم برای اون دل مهربونت که نگران من شده بود ، شیرینم من به خدا قصد نگران کردنتو نداشتم ، فقط  یه کاری برام پیش اومد که نتونستم زودتر زنگ بزنم .

راحله : خدا نکنه تو برام بمیری ، تو دعا کن من برات بمیرم ، باربد به خدا اگه یه کم دیرتر زنگ زده بودی من مرده بودم ، آخه عزیزم من به شنیدن حرفهای قشنگت عادت کردم .

باربد : من هم به شنیدن صدای قشنگت عادت کردم ، باور کن وقتی صداتو میشنوم همه غم و غصه هام فراموشم میشه .

راحله : من نباشم که تو غم و غصه داشته باشی ، عزیزم

باربد : راحله نبودن تو بزرگترین غصه برای منه و بودنت بزرگترین خوشبختی .. خب عزیزم چی کار میکردی ؟

راحله : منتظر تماس تو بودم ، فبلشم داشتم تکالیف مدرسه رو انجام میدادم .

باربد : خوبه . خب با درسات چی کار میکنی ، برات سخت که نیستن .

راحله : نه ، اونا سخت نیستن ، فقط انتظار برام سخته ، انتظار دیدن تو ، انتظار شنیدن حرفهای قشنگت ، باربد باور کن وقتی از تو برای بقیه بچه های مدرسه حرف میزنم ، اتیش حسادتو توی چشمهای همشون میبینم ، مخصوصا اون جمیله که یکسره تو گوشم میخونه این دوستیها آخر و عاقبت نداره و آخرش سرت به سنگ میخوره ، من که میدونم این حرفها رو برای چی میزنه ، اون فقط به من و عشق من نسبت به تو حسودیش میشه .

باربد : آره ، صد در صد اون به تو حسودیش میشه ، اصلا اگه از من میشنوی بهتره دورشو خط بکشی و دیگه باهاش حرف نزنی ، چون نمیخوام با حرفهای مسخره اش تو رو ازم بگیره .

راحله : باربد مطمئن باش هیچکی نمیتونه تو رو ازم بگیره ، حتی خدا .

باربد : من میخوام به همه دنیا ثابت کنم که دوستیهای خیابونی همشون آخرش جدایی نیست ، من با تو ازدواج میکنم و تو رو خوشبخترین زن روی زمین میکنم تا به همه ثایت بشه .

راحله : من هم توی این راه از هیچ کوششی دریغ نمیکنم ، باربد من فقط کنار تو احساس خوشبختی میکنم .

( ناگهان صدایی در گوشی میپیچه ) .

باربد : این صدای چی بود ؟

راحله : نمیدونم ، تو میگی صدای چی بود ؟

باربد : نمیدونم ، ولی فکر کنم یکی داشت به حرفهای ما گوش میداد .

ناگهان عرق سردی بر تن راحله نشست .

راحله با ترس : یعنی کی ؟

باربد : نمیدونم ، ولی هر کی بوده باید از خونه شما بوده باشه ، چون من توی خونه تنهام .

ناگهان راحله پدرشو مقابل خودش دید که با نگاهی پر از خشم و عصبانیت به او خیره شده بود و از شدت عصبانیت رگهای گردنش بالا زده بود . راحله خشکش زده بود و هاج و واج مونده بود . پدرش به سمتش خم شد و گوشی تلفن رو از دشتش گرفت و بعد سیلی محکمی پای گوش راحله خوابوند . قدرت سیلی به قدری بود که راحله به طرفی پرتاب شد و صدای سیلی در گوشی پیچید و باربد شنید .

باربد هر چی الو گفت فایده ای نکرد و با ناامیدی گوشی رو سرجایش گذاشت . 

پدر راحله به سمت راحله رفت و موهای بلند و مواجش رو در دست گرفت و راحله رو از زمین بلند کرد و بعد با تمام وجود سر راحله داد کشید که : دختره بی چشم و رو ، چشم من روشن حالا دیگه میشینی با پسرهای غریبه دل میدی و قلوه میگیری ، هااااا ، فکر کردی من میزارم تو این خونه از این غلطا بکنی ، این قدر میزنمت که دیگه هوس عشق بازی از سرت بپره ، دختره بی آبرو و هرزه .

هنوز حرف پدر تموم نشده بود که مشتی محکم بر دهان ظریف راحله فرود امد و اونو غرق خون کرد و بعد از اون ضربات پیاپی کمربند بود که بر پشت و پهلوهای راحله فرود می آمد .

عشق از راحله موجودی سرسخت و شکست ناپذیر ساخته بود به نحوی که در زیر بدترین تنبیه های پدرش  هم قطره ای اشک نریخت .راحله میدونست داره برای هدفی بزرگ تنبیه میشه ، راحله با جون و دل حاضر بود در راه باربدش تمام این کتک ها و فحش ها رو به جون بخره .

تمام بدن راحله سیاه و کبود شده بود و خون از دهان و بینی اش جاری بود . اما دو دیده اش خشک بود و قطره ای اشک روی گونه هاش ننشسته بود . پدر بعد از اینکه حسابی راحله رو به باد کتک گرفت ، کمر بندو به زمین انداخت و خودشو روی مبل انداخت و با نعره گفت : دفعه آخری باشه که میبینم با پسر غریبه صحبت میکنی ، به خداوندیه خدا قسم اگه یه بار دیگه ببینم با پسرها زد و بند داری ، سرتو میزارم لبه باغچه و گوش تا گوش میبرم ... فهمیدی...ی .

راحله نایی برای صحبت کردن نداشت ، او فقط تمام تنفرش رو در نگاهش جمع کرده بود و به پدرش خیره شده بود .

مادر راحله غرولند کان جلو اومد و بعد از اینکه از پدر راحله دفاع کرد با پرخاش به دخترش گفت : حالا برو گمشو  تو اتاقت که دیگه نمیخوام ببینمت ، دختره بی چشم و رو ، میدونی اگه همسایه ها بفهمن چی پشت سرمون میگن ، وای خدا به دور سه تا دختر بزرگ کردم یکی از یکی دسته گلتر ، حالا این آخری باید اینجوری بشه ، به خدا نمیدونم چه گناهی کردم که خدا تو رو گذاشت تو دامنم . راحله اگه دوباره بفهمم تلفن خونه رو به پسرها دادی و باهاشون سر وسر داری ، میدم بابات اینقدر بزنت تا بمیری . حالا پاشو برو تو اتاقت .

راحله با غروری شکسته و قلبی محزون ، بازحمت از جا بلند شد و کشون کشون به اتاقش رفت و در رو پشت سرش بست . راحله روی تخت نشست و زانوهاشو در بغل گرفت وسرشو به روی زانو گذاشت و بعد آروم آروم صورت معصومش غرق اشک شد .

راحله اون شب تا صبح نتونست بخوابه ، تموم تنش درد میکرد و غرورش جریحه دار شده بود .

بالاخره صبح شد و راحله خودشو برای رفتن به مدرسه آماده کرد .

راحله از اتاقش بیرون اومد و خواست بدون اینکه کسی متوجه بشه از خونه بیرون بیاد که ناگهان صدای پدرش اوتو سر جا میخکوب کرد .

پدر : داری مدرسه میری ؟

راحله بدون اینکه روشو به طرف پدرش بکنه گفت : بله .

پدر : فقط یادت باشه از این به بعد مثه سایه هر جا بری دنبالت میام ، به خدا اگه ببینم به جای مدرسه جای دیگه ای میری ، یا بعد از مدرسه میری با دوستات دنبال الواتی ، دیگه نمیذارم هیچ وقت مدرسه بری ، حالا زود از جلوی چشمام دور شو .

راحله بدون خداحافظی از خونه بیرون آمد و به مدرسه رفت .

زنگ آخر به صدا در آمد و راحله همراه دوستانش از مدرسه خارج شد ، که ناگهان چشمش به باربد افتاد . با دیدن باربد دل راحله به لرزه افتاد ، لرزه نه از ترس بلکه از شور عشق . راحله خواست دوان دوان خودشو به باربد برسونه ،که ناگهان یاد حرفهای پدرش افتاد ، راحله ترسید ، ترسید که نکنه پدرش از دور هواشو داشته باشه ، برای همین چندبار  به این طرف و اون طرف نگاه کرد و وقتی مطمثن شد خبری از پدرش نیست ، سریع خودشو به باربد رسوند .

راحله با بغض سلام کرد .

باربد : سلام عزیزم ... راحله دیشب چه اتفاقی افتاد ؟

راحله لحظه ای مکث کرد و گفت : پدرم .. پدرم همه چی رو فهمید ، اون همه حرفامونو شنید .

باربد : راست میگی ؟ ... پس اون صدا ماله ...

راحله : آره .

باربد : خب عکس العمل پدرت چی بود ؟

راحله : میخواستی چی باشه ... تا میخوردم منو زد . باور کن دیشب ار درد خوابم نبرد .

باربد : الهی من برات بمیرم که به خاطر من این همه کتک خوردی . راحله به خدا از نگاه کردن توی چشمات خجالت میکشم .

راحله : پدرم گفته دیگه حق ندارم با تو رابطه داشته باشم ، گفته از این به بعد مثل سایه دنبالم میکنه .

باربد : پدرت بیخود کرده ، مگه میذارم به همین راحتی تو رو ازم بگیره ، راحله  زندگیم با بودن توگره خورده ، راحله اگه تو رو ازم بگیرن من میمیرم .

راحله : منم همین طور ، باربد من نمیخوام از تو جدا بشم ، نمیخوام تو رو ازم بگیرن ، باربد میگی چی کار کنم؟

باربد کمی فکر کرد و گفت : راحله یک راه هست ، اما نمیدونم تو قبول میکنی یا نه ؟

راحله : چه راهی ؟

باربد : فرار از خونه .. راحله تو از خونه فرار کن و بیا پیش من ، من و تو با هم ازدواج میکنیم و برای همیشه در کنار هم میمونیم ، این جوری دیگه هیچ کس نمیتونه مارو از هم جدا کنه .. راحله این تنها راه زنده نگه داشتن عشقمونه .

راحله باشنیدن پیشنهاد باربد به فکر فرو رفت ، فرار از خونه ... چیزی که تا حالا حتی فکرشو نکرده بود .

باربد : تو به حرفهای پدرت فکر کن ، به کتکهایی که بهت زده ، راحله خوشبختیه تو در فرار از خونه ست ، راحله به من اعتماد کن ، قول میدم خوشبختت کنم .

راحله : نمیدونم .. نمیدونم چی بگم ، باربد من تو رو به اندازه همه دنیا دوست دارم ، حاضرم به خاطت هر کاری بکنم ، اما فرار از خونه ....

باربد به میان حرف راحله اومد و گفت : مگه تو منو دوست نداری ، مگه نمیگی حاضری به خاطرم هر کاری بکنی .

راحه : خب آره .

باربد : خب من میگم از خونه فرار کن ، راحله به روزهایی فکر کن که با بوسیدن همدیگه شروع میشه ، به شبهایی فکر کن که با هم و در کنار همدیگه به صبح میرسونیمشون ، به دنیای قشنگی که در پیش داریم ، راحله من نمیذارم از کاری که میکنی پشیمون بشی ، راحله تنها راه خوشبختیمون فرار تو از خونه ست ، راحله .

راحله تحت تاثیر حرفهای قشنگ باربد قرار گرفته بود ، از طرفی هر وقت یاد کتکهایی که دیشب از پدرش خورده بود می افتاد ، بیشتر به فرار از خونه ترغیب میشد . راحله مسخ حرفهای باربد شده بود ، مسخ عشق اتشین و صفا و صمیمیت باربد، عشق چشمهای راحله رو کور کرده بود ، مغزشو از کار انداخته بود و نمیگذاشت درست تصمیم بگیره .

باربد : عزیزم من منتظرم ، منتظر جوابت . راحله آیندمون به جواب تو بستگی داره ، راحله من بدون تو میمیرم ، راحله  به من رحم کن ، راحله ، نذار پدرت عشق مارو از بین ببره ، راحله پدرت سد عشق ماست ، راحله این سد رو بشکن و عشقمونو از پشتش آزاد کن ... آره راحله سد رو بشکن .

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت1:3 PMتوسط poisen eyes | |

 

 

 

 

 

اي مادرم...

 

اي بهترين ماواي من

 

اي بهترين درمان من

 

اي بهترين يار و هم راز من

 

اي سرور و والاي من

 

اي عاشق بي پرواي من

 

اي منجي و غم خوار من

 

اي هم دم و دم ساز من

 

اي رهبر و آمال من

 

اي كه تو معناي عشق و عاشقي را به من آموختي

 

اي بهترين معلم و ياراي من

 

فريادي از وجودم برمي آورم

 

تا برسد به گوش تو اي مادم

 

دوستت دارم

 

عاشقانه دوستت دارم

 

و مي پرستمت اي مادرم

 

همچون خداي خويش اي مادرم

 

اي مادرم اي تمام وجود و هستي من

 

دوستت دارم...

 

تقديم به همه ماماناي خوب به خصوص مامان گل خودم

 

 

واين هم متن اهنگ فيلم ميم مثل مادر. اميدوارم خوشتون بياد

 

ميم مثل ماه... ميم مثل مريم... ميم مثل مادر....

 

كاشكي مي شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

 

چقدر مثل بچگي هام لالايي هاتو دوست دارم

 

سادگي هاتو دوست دارم ٫ خستگي هاتو دوست دارم

 

چادر نماز و زير لب خدا خدا تو دوست دارم...

 

كاشكي روي طاقچه ي دلت آينه و شمعدون مي شدم

 

تو دشت ابري چشات يه قطره بارون مي شدم

 

كاش مي شد يه دشت گل برات لالايي بخونم

 

يه آسمون نرگس و ياس تو باغ دستات بشونم

 

لالايي لالالا

 

بخواب كه مي خوام تو چشات ستاره هامو بشمارم

 

لالايي لالالا

 

پيشم بمون كه تا ابد دنيا رو با تو دوست دارم

 

...

 

دنيا اگه خوب اگه بد

 

با تو برام ديدنيه

 

باغ گلاي اطلسي با تو برام چيدنيه

 

مادرررررررررررر

 

لالايي لالالا مادر

 

كاشكي مي شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

 

لالايي لالالا...

 

 الان من دو تا دوست دارم که مامان ندارن.وقتی به این فکر می کنم قلبم از جا کنده

میشه.بی چاره ها.یکی از همین مادر ها معلم و فامیل ما بود که می شد گفت

من هزاران بار براش گریه کردم و هنوزم سیر نشدم از گریه برای اون!

خدا کنه سایه ی پدر و مادرامون همیشه بالای سرمون باشه(دوباره دلم گرفت)

بای

 راستی نیلو موضوع ها رو درست کن.

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت1:39 PMتوسط poisen eyes | |

سلام.ببخشید من یه چیزی میخواستم به این poisen eyes بگم!وگرنه آپ جدید پایینه!

سنای خنگ!چی کردی این موضاعات وبلاگو؟؟اینا چه چرت و پرتاییه نوشتی؟؟اینجوری نیست که!!

خانوم مدیر میشه درستش کنم؟؟

اجازه هست؟؟

نظرسنجی این پست غیرفعال می باشد!!

راستی!!

                                 

                                 روز زن و مادر مبارک

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت9:19 AMتوسط poisen eyes |

سلام.چطورین؟؟خوبین؟؟

بچه ها من خیلی بیخیالماااا  من دوستم ممکنه هرلحظه الآن بیاد بعد منم یه عالمه کار دارم بعد الآن نشستم پشت کام دارم آپ میکنم  بیخیال بابا!میاد دیگه.جا برای نشستن هست  به قول آیدا و فرزان سرخوشیو عششقه

خب حالا بریم سر آپ:

چهار تا دوست که بیست سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینند و شروع   می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن ...

بعد از مدتی یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزنداشون :    

اولی : پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده که حتی برای تولد دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد !!!

دومی :جالبه. پسر من هم مایه ی افتخار و سرافرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد  و بعد دوره ی خلبانی رو گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !!!

سومی : خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ... . اون توی بهترین دانشگاه های جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوب شده که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد !!!

هر سه تا داشتن به همدیگه تبریک میگفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسیداین تبریکات به خاطر چیه !!؟؟

سه تای دیگه گفتند : ما در مورد پسر هامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی ؟!

چهارمی گفت : دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه!

سه تای دیگه گفتند : اوه مایه ی خجالته. چه افتضاحی !!!

دوست چهارم گفت : نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و منم دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.

اتفاقا همین دو هفته ی پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمیترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت !!

نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به چیزی که کاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن !!

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت1:24 PMتوسط Igneous | |

سلام به همگی.چطورین؟؟

امتحاناتون تموم شد؟؟

مال ما که همین دیروز تموم شد به سلاااااااااااااااااااااااامتی!!!!!!!!!

وای خدا چه روزای بدی بود این روزای امتحان!

تو اوج حالات بد روحی بودم و باید درس هم میخوندم!

خیلی سخت بود!poisen eyes خبر داره!

راسسسسسسسسسسستی!!!!!!!!!!!!!

اصلا" فهمیدید من یکی دیگم؟؟یعنی اینکه فهمیدید من دومین نویسنده ام و poisen eyes  نیستم؟؟

اگه نفهمیدید مشکل از IQی وافر خودتونه.به من هیچ ربطی نداره!چه ميدونم والا؟!

خب حالا خودمو یه خرده معرفی کنم:

من EMO GIRL  دوست صمیمی همین poisen eyes  هستم!همسایه ایم با هم.

حالا به تو چه که ما چه نسبتی داریم با هم؟؟ولی اینم بگم که خواهر جوووووووووووووون منم هست!قربونش برم!

خب!دیگه چی بگم؟!

آهان.تیکم اینه که آخر جملاتم ! میذارم.برای کسی سوء تفاهم نشه!ok??       

دیگه ه ه ه ه ه؟؟!!

آهان.وبلاگامم معرفی کنم:

www.khatere--sookhte.blogfa.com

www.raper86.blogfa.com

www.sayeie-tanhayi.blogfa.com

اون اولی (خاطره سوخته) وب اصلی اصلی اصلیمه!یعنی کسی باهام کار داشت بیاد اون تو نظر بده بگه!دائما" قسمت کامنتاشو چک میکنم!

خب دیگه چقدر حرف زدم.اه اه!بریم سر آپ:

از این متن خیلی خوشم اومد.کوتاهم بود.گفتم چون خیلی حرف زدم این متن کوتاه رو بزارم که دیگه آبروم نره:

 

 

کی با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت ...

                                         کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت ...

کی بود که با نگاه تو .خواب و خیال عشق و دید ...

                                         کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید ...

نگو کی بود . کجایی بود . اونکه دیوونه بود ...

                                         رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود ...

من بودم اونکه دلشو ساده به پای تو گذاشت ...

                                          اونکه واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت9:37 PMتوسط Igneous | |

زسلام به دوستای گلــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.

یه داستان اوردم خیلی قشنگه.منتظر نظرات قشنگتون هستم.مرسی

 

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.

 زن جوان: يواش تر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم ،

 من خيلي ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه

 يواش تر بروني. مرد جوان: مرا محکم بگير .زن جوان: خوب، حالا مي شه يواش تر بروني؟مرد جوان:

باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي

کنه.روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل

 بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت. مرد جوان از خالي

 شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او

 گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

با تشکر از http://www.farhan051.blogfa.com/

+نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت3:40 PMتوسط poisen eyes | |

 

سلام بچه ها خوبین؟؟سلامتین؟من که خوبم.براتون sms شاد گذاشتم.

 

بخونید و نظر بدینا . آپ بعدی (اگه نظرا از 25 بیشتر باشه) sms های

 

عاشقانس.منتظر نظرای شـــــــــــما ها هستم.مرسی!

 

 

مي دوني فرق تو با توپ فوتبال چيه !؟
توپ رو بايد شوت كني تا گل بشه ولي تو خودت همين جوري شوت هستي !!!

 

يه يارو رفت حج نه نماز مي خوند . نه طواف ميكرد نه ...
ازش پرسيدن چرا ؟
گفت به ما گفتن همه چيز با كاروانه

 

يارو زنگ ميزنه پيتزا فروشي ميگه يه پيتزا مي خواستم.
فروشنده ميگه . به نام ... ؟
يارو ميگه . اخ اخ . ببخشيد .به نام خدا , يه پيتزا مي خواستم .

 

غضنفر ميره بالا درخت چنار . ميپرسن چيكار ميكني؟ ميگه دارم توت ميخورم! ميگن الاغ اون درخت چناره. ميگه الاغ خودتي، توت تو جيبمه!

 

یک نفر کنار ساحل نشسته بوده و دست میزده و میگفته ماشالا ماشالا . یک نفر میاد بهش میگه دریارو نگاه میکنی برای چی دست میزنی و میگی ماشالا ماشالا میگه 2 ساعته که دوستم رفته زیر اب بالا نیامده ماشالا به این نفس !

 

از یه ترکه می پرسن که برای بستن یک لامپ به چند نفر ترک احتیاج داری؟ می گه 3 نفر می گن چرا 3 نفر ؟ میگه: یه نفر میره بالا نردبون لامپ رو بگیره .. دو نفر هم از پایین، نردبون رو بچرخوونند

 

ترکه چاق بوده میخواسته ماشین پژو 206 بخره. میره پشت فرمان بشینه ماشین رو امتحان کنه، میبینه جا نمیشه، میاد پایین به یارو فروشنده میگه: این ماشین که یک کمی تنگه، یک شماره بزرگتر، پژو 207 ندارین؟

 

تو پارك هاي قزوين رو تابلو نوشتن لطفا گلها را بچينيد

 

يه نفر مسجد مي سازه كسي نمي ره تابلو مي زنه نماز صبح يك ركعت بدون وضو دراز كش همراه با سانديس و كيك

 

یه روز دو نفر میرن مکه داشتن به شیطان سنگ می انداختند اون یکی به دیگری میگه که من سنگام تموم شد اون یکی میگه کوتاه نیا پارس کن

 

آخوندی بالای منبر از حجاب میگفت زنی از پایین میگه:حاج آقا من تو خونه با چادر میگردم آخوند میگه آفرین کلید بهشت رو بهش بدین زنی دیگه میگه حاج آقا من با شورت می گردم تو خونه آخونده میگه تبارک الله کلید منزل منو بهش بدین !!

 

دعای یه نفر: خدایا رمضان را مثل جام جهانی هر 4 سال و هر بار در یک کشور قرار ده!

 

یه نفر پلیس مخفیه الان چهار ساله هیچکی ندیدتش

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت3:51 PMتوسط poisen eyes | |

 

سلام . قسمت سوم رو گذاشتم.مرسی از نظرای زیباتون.آیدا جون من در تیزهوشان

قزوین درس می خونم.روژان گلم مرسی از نظرات خوش حالم کردی.

راستی بچه ها امتحان تیزهوشانمو عالــــــــــــــــــــــــــی دادم.مرسی از دعاتون.

پارمیدا پشت در ایستاده بود . با خودم فکر کردم این بهترین موقعیت است برای نشان دادن او به مادرم ،

 دیگه طاقتم تمام شده بود و دوست داشتم هر چه زودتر پارمیدا رو ماله خود کنم و برای این کار رضایت

 مادرم شرط اول بود . مطمئن بودم وقتی مادرم زیبایی افسانه ای و صورت مینیاتوری پارمیدا رو ببینه ،

 بدون هیچ مخالفتی تن به این ازدواج میدهد ، ولی ... ولی اگه مادرم از خانواده پارمیدا ازم سوال میکرد

 چه جوابی میتونستم بهش بدم ، من اصلا با خانواده او آشنایی نداشتم و تا حالا سوالی در این مورد از

 ش نپرسیده بودم .پارمیدا : آقا مهیار حالتون خوبه ، چرا اینجوری به من زل زدید ؟- : ببخشید ، زیبایی

 شما منو محصور خودش کرده بود ، باور کنید نمیتونم به این همه زیبایی زل نزنم و راحت از کنارش

بگذرم .پارمیدا لبخندی زد و گفت : شما نسبت به من لطف دارید ، خودتون هم خیلی زیبا هستید .

از خجالت قرمز شده بودم . پارمیدا به من گفته بود زیبا هستم ، پس حتما صورت زیبایی داشتم ، هرچند

 که خیلی ها نظری بر خلاف نظر پارمیدا داشتند . ولی نظر بقیه که برای من مهم نیستند . برای من فقط

 پارمیدا مهم هست و نظر او .- : ببخشید پارمیدا خانم ، میشه از تون یه خواهشی بکنم .پارمیدا

 با مهربانی گفت : بله ، بفرمایید .- : من . من راستش ، من میخواستم ازتون خواستگاری کنم .

از شدت استرس و خجالت قرمز شده بودم و بدنم از عرق پوشیده شده بود . نمیدونستم جواب پارمیدا به

 این خواستگاریه بی مقدمه و سریع من چیه ؟پارمیدا لبخند دیگری زد و گفت : همینجا دم در خونه تون .

با دستپاچگی گفتم : خب مگه اشکالی داره ؟پارمیدا : نه ، هیچ اشکالی نداره .- : حالا میشه یه

 خواهش دیگه ازتون بکنم .پارمیدا : بفرمایید . میخواستم از شما دعوت کنم با من به خونه بیاین تا شما

رو به مادرم نشون بدم .پارمیدا : من آماده ام .استرسم دو چندان شده بود ، حالا همه چی به نظر مادرم

بستگی داشت ، من میدوستنم پارمیدا با این ازدواج موافقه . این رو از حرفها و حرکاتش به راحتی میشد

 فهمید ، پارمیدا دلبسته من شده بود ، ولی چرا من ؟ مگر من چه چیز جذابی برای او داشتم .

نه نه حالا وقت این پرسشها نبود ، حالا بهترین موقعیت برای نشان دادن او به مادرم بود . در خونه رو باز

 کردم و همراه پارمیدا وارد شدم . از پارمیدا خواستم در حیاط منتظر باشد تا من مادرم رو برای این کار

 آماده کنم .به آشپزخانه رفتم ، جایی که مادرم مشغول آشپزی بود . سلام کردم و گوشه ای ایستادم .

 نمیدونستم باید چی به مادرم بگویم ، نیدونستم اصلا چه طوری باید پارمیدا رو به او معرفی کنم .

لحظه ای ساکت ایستادم و به مادرم که داشت چیزهایی رو درون قابلمه هم میزد خیره شدم تا انکه

 صدای اعتراض او بلند شد : چیه . چرا اینجا واستادی ، چرا اینجوری به من زل زدی ؟به خودم آمدم و

 گفتم :هیچی ، فقط داشتم نگاهتون میکردم .مادرم : وا .. مگه تا حالا منو ندیده بودی ؟چرا . ولی ...

 ولی ....مادرم : ولی چی ؟: راستش چطوری بگم ، میخواستم موضوع مهمی رو با شما مطرح کنم .

مادرم با کنجکاوی گفت : چه موضوعی ؟بالاخره بعد از کلی جون کندن گفتم : موضوع ازدواج ... مادر

 من . مادر من عاشق شدم . عاشق یکی از دخترهای دانشگاه .مادرم با چشمانی متحیر به من خیره

 شده بود :عاشق شدی . اونم عاشق یکی از دخترهای دانشگات .سرم رو به زیر انداختم و گفتم : آره .

مادرم : تو غلط کردی ، مگه دختر قحطه که عاشق اون دخترهای قرتی شدی ، اگه قصد ازدواج داری

 خودم یه دختر خوب و مومن که تاحالا آفتاب مهتاب ندیده برات پیدا میکنم تا نوکریتو بکنه ، نه اینکه

 مجبور باشی فقط برای خرج لوازم آرایشی زنت یکماه سگ دو بزنی .

- : ولی من از اون دخترها نمیخوام ، من زنی نمیخوام که تا یه مرد میبینه مثل موش بدوی بره توی

 سوراخش ، من زنی میخوام که توی اجتماع بوده باشه ، زنی که وقتی در کنارش راه میرم ، آتش

 حسادت رو توی چشمان ههمه کسانی که ما نگاه میکنن ببینم . زن امروزی ، نه زنیکه امل و عقب

 افتاده باشه .مادرم از عصبانیت داشت میلرزید و ناگهان فریاد کشید :باشه برو از اون زنها بگیر ، زنهایی

 که معلوم نیست چند دست تا حالا بین نامحرمها گشتن ، ولی یادت باشه دیگه حق نداری پاتو توی

 خونه من بذاری ، چون من عروس هرزه نمیخوام .با عصبانیت سر مادرم فریاد کشیدم : ولی پارمیدا اون

طوری نیست ، پارمیدا پاکه ، تو نگاهش یه معصومیت عجیبی نهفته ست که تو چشمهای هیچ دختری

 ندیدم ، حتی اونایی که چادرشونو تا بالای دماغشون بالا میکشن . مادرم : پارمیدا دیگه کیه ؟پارمیدا

عشق اول و آخر منه ، عشق ابدیه منه ، پارمیدا بهترین دختر دنیاست ، پاکترین و معصوم ترین   دختر

دنیاست ، زیباترین و قشنگترین دختر دنیاست . مادر اگه شما پارمیدا رو ببینی مطمئنم شیفته

 قشنگیش میشی ، شیفته نگاه پاک و معصومش ، نگاه پارمیدا مثل نگاه بچه اهو ها مظلومانه ست ،

 به قدری مظلومانه که ناخوداگاه دل ادم براش میسوزه .مادرم که کمی ملایمتر شده بود گفت : خب حالا

این دختره کی هست ، اصلا کجا زندگی میکنه ؟با خوشحالی گفتم : اصلا اجازه بدید بهتوننشونش بدم

  پارمیدا الان اینجاست توی حیاط .مادرم با تعجب فریاد کشید : اینجا . توی خونه من : آره .

مادرم : تو با چه اجازه ای اونو راه دادی بیاد تو ، فکر نکردی در و همسایه برامون حرف در بیارن .- : نه .

مواظب بودم کسی ما رو نبینه ... حالا اجازه میدید بیارمش تو .مادرم با اکره گفت : صداش کن بیاد تو .

با خوشحالی به حیاط رفتم . پارمیدا کنار باغچه کوچک حیاطمون ایستده بود و به شمعدونیهای آن نگاه

 میکرد . از پشت سر آهسته کنارش رفتم و در گوشش ملایم گفتم : مادرم رو راضی کردم . بهتره بریم

 تو .پارمیدا با خنده گفت : تو فوق العاده ای مهیار جان . اجازه بده ببوسمت .با خنده ای آکنده از

 شرمساری گفتم : حالا نه ، این کار باشه برای بعد .دست نرم وظریف پارمیدا رو که چون حریر نرم و

 لطیف بود رو در دست گرفتم و همراهش وارد خونه شدم و اونو به آشپزخونه بردم و با صدای بلند خطاب

 به مادرم گفتم : و این شاهزاده رویاهایم ، زیباترین مخلوق خدا ، پارمیدای عزیزم . مادرم برگشت و به

 من نگاه کرد . چشمانش از تعجب گرد شده بود .میدونستم از خوشگلیه بی حد و حصرش تعجب

 میکنید .مادرم : اما تو ... اما چی ؟مادرم : اما تو که تنهایی ، پس کو اون دختری که تعریفشو میکردی ؟

برگشتم با تعجب به پارمیدا که اون هم با تعجب به من زل زده بود ، زل زدم . یعنی چی ... مگه ممکنه ؟

پارمیدا : این محاله ، من اینجام ، کنار مهیار ، نگاه کنید دستم در دست مهیاره .آره پارمیدا راست میگه ،

اون اینجاست کنار من .مادرم فقط به من نگاه میکرد ، از تعجب نزدیک بود فریاد بکشد .

مادرم : نه ، تو تنهایی هیچ کس کنارت نیست . ولی مادر شما اشتباه میکنید ، مگه میشه شما

پارمیدا رو نبینید ، اون اینجاست کنار من . پارمیدا لطفا با مادرم سلام کن .پارمیدا سلام کرد که مادرم

فریاد کشید : تو دیوانه شدی ، هیچ کس همراه تو نیست ، تو تنهایی تنهای تنها .

مادرم این رو گفت از آشپزخونه به بیرون دوید . فریاد کشیدم : دروغ میگی دروووغ ، من تنها نیستم شما

 دروغ میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگی چون دوست نداری پارمیدا رو ببینی . تو ...

------

بیمارستان روانی ...

بهزاد با عجله وارد بیمارستان شد و پیش مادر مهیار رفت .

بهزاد با نگرانی : سلام ... به من بگید چه اتفاقی برای مهیار افتاده .

مادر مهیار اشکهایش رو با گوشه چادرش  پاک کرد و گفت : نمیدونم .. به خدا نمیدونم ، ظهر وقتی اومد

 خونه به من گفت میخواد ازدواج کنه ، گفت عاشق یکی از دخترهای دانشگاه شده و میخواد با اون

 ازدواج کنه . به من گفت اون الان تو حیاطه . من هم بهش گفتم بیارش تو تا ببینمش ، اما وقتی برگشت

 تنها بود تنهای تنها ، اما میگفت اون دختره همراهشه ، گفت الان دستش تو دستمه ، از دختره خواست

 با من سلام کنه ، اما باور کن هیچ کس همراهش نبود . اون تنها بود ، وقتی هم این رو بهش گفتم ، داد

 و فریاد راه انداخت ، این قدر داد کشید که همه همسایه ها به خونه ما ریختن و دست و پاشو گرفتن و

 آوردنش اینجا . الان هم بستری شده و دکترها دارن باهاش صحبت میکنن ، الان سه ساعته که من

 اینجام ، نمیدونم این دکترها کی میخوان بیان بیرون ؟

نیم ساعت بعد دکتر روانپزشک از اتاقی که مهیار درآن بستری شده بود بیرون آمد ، بهزاد و مادر مهیار با

 عجله خودشونو به دکتر رسوندند .مادر مهیار : آقای دکتر بگید چه بلایی سر پسرم اومده .

دکتر عینکشو از چشم برداشت و نگاهی به بهزاد و مادر مهیار انداخت و گفت : متاسفانه باید بگم پسر

 شما به بیماری اسکیزوفرنی دچار هستند ، و اون دختری خانمی که مدام حرفشو میزنن ، توهمی بیش

 نیست ، متاسفانه پسر شما عاشق یک توهم شده ، عاشق کسی که اصلا وجود خارجی نداره و فقط

 در ذهن پسرتون زندگی میکنه .

دکتر این رو گفت و از آنجا دور شد .

بهزاد و مادر مهیار به پشت شیشه اتاق مهیار آمدند و از آنجا به او نگاه کردند .

--------

در باز شد و پارمیدا وارد شد ، باهاش سلام کرد ، با مهربونی جواب سلاممو داد و اومد روی صندلی کنار تختم نشست .

-: چرا اینقدر دیر اومدی ، خیلی وقته منتظرتم .

پارمیدا : نمیخواستم وقتی دکترا کنارتن مزاحمت بشم ، خب دکترها چی میگفتن .

بغضم رو به سختی فرو دادم و گفتم : اونا میگن من مریضم . میگن اسکیزوفرنی دارم ، میگن تو .. میگن

 تو فقط یک توهمی ، میگن تو وجود خارجی نداری ، اما من باور نکردم ، اونا همه به من حسودیشون

 میشه ، چون تو رو دارم ، اونا به من حسودی میکنن چون میخوام با تو ازدواج کنم ، اما هیچ کس

 نمیتونه تو رو از من بگیره ، تو ماله منی ، و تا ابد خواهی بود .

پارمیدا با دستهای بلند و کشیده اش اشکهایم رو که تا روی گونه پایین اومده بودند ، پاک کرد و گفت :

 من بهت قول میدم تا ابد کنارت باشم ، تو چه خوب چه بد ، چه مریض چه سالم ، عشق من هستی ،

 و من هیچ وقت تنهات نمیذارم ، من همیشه کنارت خواهم ماند ، همیشه همیشه

-: ممنون پارمیدا ....

پارمیدا خندید ، فضای اتاق از خنده او پر شد ، انگار دنیا هم به من خندید و چه خوشبختی ای از این

 بیشتر .

--------

بهزاد و مادر مهیار که از پشت شیشه نظاره گر مهیار بودند ، میدیند که او دارد با خودش حرف میزند ،

 روی صندلی هیچ کس نشسته بود .

- - - - - - - - - - -

راستی این آپو از وب زیبای http://farhan051.blogfa.com/ برداشتم.

حتما سر بزنید. منتظر نظرات هستم.شما هم منتظر آپ های من باشید.

بابای (نیلو منو نزن!)

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت1:48 PMتوسط poisen eyes | |

خوشبختانه پارمیدا بدون اینکه مادرم متوجه شود از خونه خارج شد . بعد از اون روز تمام فکر و ذهنم شده بود پارمیدا ، دو سه بار دیگه اونو در خیابون دیدم و سلام و احوالپرسیه گرمی باهاش کردم . پارمیدا بدجوری دل منو با عشوه گریها و نگاه های اغواگرش برده بود ، دوست داشتم هر روز اونو ببینم و برای حتی چند ثانیه هم که شده باهاش صحبت کنم . پارمیدا اولین دختری بود که به من لبخند زده بود ، دستمو توی دستهاش جا داده بود و برای دردام همدردی کرده بود ، پارمیدا جای ویژه ای در قلبم برای خودش باز کرده بود ، ولی من متعجب بودم که چرا دختری به زیبایی پارمیدا ، باید با من چنان رفتار خوبی داشته باشد . مگه من چی داشتم به جز ذهنی قدرتمند در حل مسایل ریاضی و فیزیک .

بهزاد : گقتی اسمه دختره چیه ؟

- : پارمیدا ، یعنی این اسم رو من روش گذاشتم .

بهزاد با تعجب : یعنی چی ؟ مگه خودش اسم نداشت ؟

- : نمیدونم ، خودش ازم خواست  براش اسم انتخاب کنم .

بهزاد : چه جالب تا حالا اینجوریشو ندیده بودم .

- : من هم همین طور ........

بهزاد : خب چه شکلیها هست ... خوشگل یا نه ؟

- : آره ، خیلی خوشگله .

بهزاد : از اون تیریپ لاواست یا فاکها ؟

- : تیریپه لاوه لاو ....

بهزاد : پس این طور که تو میگی باید به عقل دختره شک کرد !

با تعجب گفتم : برای چی ؟

بهزاد : برای اینکه بین این همه پسر خوش تیپ و خر پول ، اومده به تو عتیقه گیر داده که چی ؟ باور کن خر ماده رو با لاچینکو بزنی جواب سلامتم نمیده ، دیگه چه برسه باهات طرح رفاقت بریزه .

- : لابد چیزهایی درون من دیده که جذبم شده .

بهزاد قهقه ای سر داد و گفت : پسر تو خیلی باحالی ، آخه تو چه جاذبه ای میتونی برای دخترها داشته باشی ، این وجود من که سر تا پا جاذبه است .

از این همه غرور عصبانی شده بودم . اگر یک اشکال میشد در بهزاد پیدا کرد ، همین غرور بیش از حدش بود ، البته اون حق داشت مغرور باشد ، خوش تیپ بود ، بهترین لباسها رو میپوشید و سوار بهترین ماشینها میشد و بیشترین خاطرخواه رو در دانشگاه داشت .

- : میدونی بهزاد ، احساس میکنم به پارمیدا وابسته شدم ، احساس میکنم باید هر روز ببینمش و صدای قشنگشو بشنوم ، دوست دارم یکسره کنارش باشم و به خنده های مستانه ش نگاه کنم و ...

بهزاد : خب یکدفه بگو عاشقش شدم و خلاص ...

- : نمیدونم ، شاید هم عاشقش شده باشم . بهزاد ، پارمیدا زیباترین دختریست که میتونه وجود داشته باشه .

بهزاد : پس با این اوصاف واجب شد که من ببینمش ، تا نظر کارشناسیمو در موردش اعلام کنم .

- : آره ، حتما باید ببینیش ، من امروز باهاش در یکی از کافی شاپها قرار دارم ، میتونی بیای و از دور تماشاش کنی .

بعد از ظهر از راه رسید .بهزاد منو به کافی شاپی که با پارمیدا قرار داشتم رسوند و خودش بیرون واستاد تا از پشت شیشه پارمیدا رو تماشا کند .

۵ دقیقه بعد پارمیدا وارد کافی شاپ شد و یکراست به طرف من اومد ، بلند شدم و سلام کردم و با او دست دادم . هر دو نشستیم . پارمیدا از همیشه زیباتر شده بود ، آرایش ملایمی کرده بود و شال صورتی به سر انداخته بود و به ناخنهایش لاک صورتی زده بود .

پیشخدمت جلو آمد و ازمون پرسید چی میل دارید ؟

به پارمیدا اشاره کردم و گفتم : چی میخوری ؟

پارمیدا : الآن چیزی میل ندارم .

- :واسه چی ؟

پارمیدا : نمیدونم ، چیزی نخورم بهتره .

پیشخدمت : ببخشید شما دارید با کی حرف میزنید ؟

با عصبانیت نگاهی بهش کردم و گفتم : به شما هیچ ربطی نداره !

پیشخدمت : ولی کسی ...

به میان حرفش آمدم و گفتم : شما به جای فضولی بهتر به کارتون برسید ، لطفا برای این میز یه شیر قهوه بیارید .

پیشخدمت از ما دور شد .

پارمیدا : چه آدم فضولی بود ، آخه به تو چه ربطی داره که شما داری با کی حرف میزنی ؟

- : شما نمیخواد زیاد ناراحت بشید ، راستی این جوک جدید رو شنیدید ؟

پارمیدا با هیجان : کدوم جوک ؟

- : يك بابايي يه ماهي رو تو پاكت دستش گرفته بوده ، رفيقش ميبيندش ، میگه : جريان ‌اين ماهيه چيه؟ ميگه: ‌دارم براي شام میبرمش خونه ، ماهيه ميگه : مرسي من شام خوردم ، منو ببر سينما!

جوکم که تمام شد ، کل فضا با صدای خنده های زیبای پارمیدا پر شد ، چقدر دوست داشتم همیشه اون رو در حال خندیدن ببینم ، با هر خنده او جان تازه ای در کالبد من دمیده میشد و روحم رو به هیجان وا میداشت .

بعد از اینکه شیر قهوه سفارشیمو خوردم ، هر دو بلند شدیم و به سمت بیرون رفتیم ، پارمیدا از من خداحافظی کرد و رفت ، من هم حساب کافی شاپ رو پرداخت کردم و بیرون آمدم و پیش بهزاد رفتم که مشغول صحبت با دختری سبزه رو و بانمک بود . همینکه بهزاد منو دید با دختر خداحافظی کرد و پیش من اومد .

- : پارمیدا رو دیدی ؟

بهزاد : نه بابا هر چی صبر کردم دیدم نیومد ، بعدش از روی بیکاری چکش همین دختر رو که دیدی زدم تا تو بیای بیرون .

با تعجب گفتم : مگه میشه ، پارمیدا بیش از یک ربع روبروی من نشسته بود و با من حرف میزد .

بهزاد : راست میگی ، پس چرا من ندیدم .

با حرص گفتم : چون حواس شما همیشه جاهای دیگه ست .

بهزاد من رو به خونه رسوند . از او خداحافظی کردم و از ماشینش پیاده شدم و رفت . کلید رو از جیبم بیرون آوردم و خواستم داخل قفل بکنم که صدای پارمیدا من رو متوجه خودش کرد . سرم رو برگردوندم و دیدم پشت سرم ایستاده است و لبخندی زیباتر از همه لبخندهای دنیا بر لب دارد .

- - - - - - - - - - -

نظر یادتون نره.اگه از ۲۰ تا بیشتر شد قسمت سوم  ( آخر) رو میذارم.

بابای

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت1:28 PMتوسط poisen eyes | |